توی دست باد وحشی
تو كه با نگاه صافت
زندگی به من میبخشی
ساقه هامون ترد و نازك
پیچیدن دور تن هم
برگای جوون ما بود
واسه زخم ساقه مرهم
گلامون خشكید و پژمرد
سر نزد جوونه از ما
تا كه رگبار مصیبت
تازیانه زد تن ما
هردومون بی سرپناهیم
هردومون تنها و بی كس
از همه دنیا چی داریم
یه دل عاشق، همین بس
دستا رو بهم سپردیم
زیر باد و سیل و طوفان
از ته ساقه شكستن
شاید اینه راه درمان .
طعنه زده به خورشید و پاک و بزرگ و بیریاس
با چارقد ابرا می خوای صورتتو سیاه کنی
صبح به این قشنگی رو بما می خوای تباه کنی
پس می زنه باد سحر چارقد ابرو از سرت
دور می کنه تو آسمون ابرا رو از دور و برت
خیال نکن نگاه ما نامحرمه با صورتت
چیکار کنیم حرفای ما چه جوری میشه باورت
نگاه به دریا می کنی بارونی میشه آسمون
صحرا میشه پر از بهار رنگ تنش لاله نشون
بانوی من نگاه تو رنگ خود صبح طلاس
طعنه زده به خورشید و پاک و بزرگ و بیریاس
ستاره ها حسرتشون بوسه به زلف و روی تو
نگین الماس میارن تا بزنن به موی تو
یواش یواش وا می کنی صورتتو سحر میشه
خورشید با نور و روشنیش پیش تو بی اثر میشه
چتر تو میشم ٬ نگا کن سایبونت نشکسته
بارونم بیاد نمیشه ٬ تو رو پرپر کنه ای گل
بیا که عطر خوش تو٬ تو وجود من نشسته
تو یه واژه واسه خوندن دوباره
تو یه آشتی واسه دیدن ستاره
تو یه لبخند ٬ تو دل بغض ترانه
تو یه آغاز واسه پیوند دوباره
گل خوبم گل پاکم میمونی تو سرنوشتم
هرجا باشی هر جا باشم باتو تو خود بهشتم
سرپناهت توی بارون ای تو گم شده تو پنهون
ای شکفته در بهارون ای شکسته در زمستون.
که زنم بوسه ای به رخسارت
چه بگویم فشار غم نگذاشت
که بگویم خدا نگهدارت
کاروان رفته بود و پیکر من
در سکوتی سیاه می لرزید
او سفر کرد و کس نمی داند
من در این خاکدان چرا ماندم
آتشی بعد کاروان ماند
من همان آتشم که جا ماندم
کاروان رفته بود و دیده من
همچنان خیره مانده بود به راه
خنده میزد به درد و رنجم اشک
شعله میزد به تار و پودم، آه
شعله سینه سوز تنهایی
باز چنگال جان خراش گشود
دل من در لهیب این آتش
تا رمق داشت دست و پا زده بود
چه وداعی چه درد جان کاهی
چه سفر کردن غم انگیزی
نه نگاهی چنان که دل میخواست
نه کلام محبت آمیزی با تشکر از سمیرا خانم (مهران)
روز پدر به همه پدرهای مهربون دنیا مبارک
به پدر و مادر نیکی کردن لیاقتیه که خدا به هر کسی عنایت نمیکنه
و یک صلوات و فاتحه نثار روح اونایی که مثل من پدر ندارند
مهران

تن بی برگ و برم رو توی این باغچه نشوندی
قصه ی بارون پاییز تنمو از نو جوون کرد
منو با باغچه و دست ابرو خورشید همزبون کرد
وسعت پریدنم تو آسمون پاک من باش
تو رگ خشک خیالم خون تازه ای تو تن باش
منو رنگ آسمون کن رنگ آبی رنگ دریا
به هوای پرکشیدن می برم تو رو به هرجا
هرجاکه رنگ یه رویاس جای تو با من تو ابراس
روز موعود پریدن با تو تا آخر دنیاس
وسعت پریدنم تو آسمون پاک من باش
تو رگ خشک خیالم خون تازه ای تو تن باش
تو کتاب عاشقانه
ای که بوی تورو داره
همه حرفام تو ترانه
سهم من از زنده بودن
روزایی بود که تو بودی
توی هر لحظه کنارم
منو از شبام ربودی
هرچی دارم ازتو بوده
ای امید شاعرانه
میدونم با رفتن تو
گم میشه شعر و ترانه
این کتاب عاشقانه
بعد تو تو دست باده
از من و خاطره هامون
این ترانه ها بیاده .
اینجا دلتنگی باهامه
غل و زنجیر یه عادت
هنوزم به دست و پامه
عادت خوب گذشته
که تو رو هر لحظه داشتم
گل یاد و خاطره ات رو
میون سینه می کاشتم
همه جا بوی تو داره
حتی این هوای بسته
حتی این قاب قدیمی
که به دست تو شکسته .
کاش ميدانست نياز من چيست!
کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....
کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!
دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،
عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....
کاش دريا ميدانست کوير چيست!
راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!
چه شبها، چه شبها
میان بستر آرام ساحل
دل من
دل دیوانه من
بسان کشتی دریانوردی
ز دریایی عظیم و جاودانه
.....گذر کرد،
بیاد موجهایی
_
که هنگام طوفان _به فرق و پیکر و پروانه اش خورد،
ز چشمان خمارم اشک افشاند
. مهرانصبر کن عشق زمین گیر شود .......بعد بیا
عاطفه در غل و زنجیر شود.... ......بعد بیا
صبر کن ...صبر کن
.صبر کن شاعر این قافیه دردآلود
......پابه پای غزلش پیر شود
.............بعد بیا
. مهراندر تيررســم نيــا ! تفنگـم زخميست
اي مـــاه مـرددم ! همــان دور بمــان
نزديـك دلــم نيـا ، پلنــگم زخمـيست
مهران
تمام هستیم را بی صدا کن
به اشک و آه خواندم من جدایی
به باران گفتم از رنجم چه دانی
چه دانی لحظه هایم سوز و سرد است
فروغ چشم هایم بی سحر رفت
چه دانی رنج در قلبم نشسته
تمام تار و پودم را گسسته
ولی باران ببارید و رها شد
میان رنج هایم بی صدا شد
سکوتی رنگ باران جنس باران
مرا فهماند این نعمت چه آسان
رها گشتم چو باران از سرمهر
کنون رنجم شکسته خنده در ذهن
مهران
قرار ديدار ما
وقت دلتنگي، نرسيده به گريه بود.
تو به دلتنگي نرسيدي و
من از گريه گذشتم.
مهران
هیچ کس باور نمیکند
که من به خاطر صدایی که دوباره بشنوم در کوچه های شبانه تلف شدم مردم تو صدای دل انگیز پیانویی بودی که در یک شب مهتابی از کلبه ای مجهول به گوش می رسید هیچ کس باور نمیکند که من به خاطر .... مهران
اگه یه روز دیدی که یه گوشه افتادم و یه پارچه ی سفید روم کشیدن...... بدون واسه خاطر تو مردم
اگه یه روز دیدی که از بی تو بودن می نالم...... بدون بی تومی میرم
اگه یه روز دیدی که بعد از رفتنت لباس سفید پوشیدم...... بدون که در انتظار مرگم
اگه یه روز دیدی که از نبودت داغون می شم...... بدون برام همه چی بودی
اگه یه روز دیدی که وقتی داری گریه می کنی و میام باهات اشک می ریزم...... بدون دوستت دارم
-------------------------

به ماه که تو برکه یه شب نشسته چشم به راه تو
سراغتو از گل یاس از گل شبو میگیرم کنار اسم تو فقط تازه میشم نمیمیرم خورشید نشسته تو دلت ۳تاره مهمون نگات
پرنده های شب نشین عاشق اهنگ صدات
به تو حسادت میکنم به تو که بهتر از منی به تو که مثل لحظه یه شیرین عاشق شدنی مهران
کمی از یاد ها رفته
خدا هم ترک ما کرده خدا دیگر کجا رفته
نمی دانم مرا ایا گناهی است
که شاید هم به جرم ان غریبی و جدایی است.
خداوندا مرا دریاب که دیگر روبه پایانم
تمام تن شدم زخمی زتیغ هم قطارانم
خداوندا نجاتم ده از این تکرار و تکراری
از این بیداد دشمن را به جای دوست پنداری
هیچ با من نیست در این ویرانه ی غم
در این نامردی ایام در این غمخانه ی دنیا
خداوندا مرا دریاب
مهران
آری او زیباست،او دوست داشتنی است،می نویسم از او،
آری او یعنی عشق،او یعنی دوست داشتن،
می نویسم از او...می نویسم می نویسم....!
دارمش دوست،دارمش دوست،مهرم از اوست،جانم از اوست،
می نویسم تا بداند،هر چه هستم،هر که هستم، من به عشقش زنده هستم...
می نویسم از عشق،می نویسم از او...
امروز یک روز بارانی است
دل به رنگ آبی آسمان تیره و تار شده است
قطره های درخشان باران پهنه ی وسیع زمین را فراگرفته است
و اما من...
من حس متفاوت از هر روز دارم
سرشار از شورو نشاطم...
کلماتم به رنگ عشق است
دستانم مملو از مهربانی است
دلم لبریز از حس زیبایی دوست داشتن است
و وجودم از تو وجود یافته
و اما تو...
خواستنی ترین خواسته من
عزیزترین مهمان قلبم
با ارزشترین دارایی من
بگذار بگویم همه عشق من
و اما عشق...
عشق تلاقی نگاه من و توست
عشق... مهران
گل عشق تو هستم
شبنمم باش
دلم دنیای زخم
مرحمم باش
ز درد بی کسی قلبم شکست
تو شهر بی کسی ها همدمم باش
.مهران
گفت ای عاشق دلسوخته فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد:
طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را
اينگونه به خاك ره ميفكن ما راما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما رامهران

چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام نشستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
به من هردم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن
مهران
مگر فرهاد باید بود که تا از عشـق شیرینی
به دستت بـیـستونی را، ز راهی سخت برچینی
مگر مجنون بباید شد که تا از عشـق لیلایی
به دشتی چشم آهویی، چو چشم لیلی ای بینی
منم غم خانه ای دارم، نه مجنونم، نه فرهادم
خدایا آتش دردم درون سینه می بینی
به دل باری گران دارم که شیرین و گهی تلخ است
ولی هرگز نکردم بر جهــان تار ، نفرینی
بگو باران عشقـش را ببارد بر دل زارم
ندارم طاقت یکدم شکست و آه غمگینی
مهران
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم.
دشت خواب با كوه هاي
آبي ، نه شعري نه
ميلادي
طلوعي بود كه مغربش
گريه ميكرد
ستاره ها دل نداشتند كه
بخوابند
سوخته حتي خاكستر دشت
ستون ستون، حرمت ِ
احساس بي ريشه گي
قدم قدم، درد ِ بي
همخونان
بغض بغض زجر ِ من بودن. مهران

هی خط خطی کشیدم و
هر خط به جای شعر
هی دفترم سیاه شد اما نیامدی
هی سینه ام پرآه شد اما نیامدی
امشب
فرار میکنی از واژه های من!
قهری مگر تو
با من و با شعرهای من؟! مهران
هی سایه پیش آی
هی سایه
نترس و پیش آی
تا خیس چشمانت را
به دامنم پاک کنم
تا بغض گریه هایت را
به بوسه فرو نشانم
تا رنگ سایه ات را
به کاسه ای از اشک های سالیان
پاک بشویم
نگاه کن
هی دور بودی ندیدی
ندیدمت
ندانستی
ندانستمت
به هر گام
همراه من نبودی
همراه نبودمت
دیدی نفهمیدیم
عاشق شدیم؟
حالا که پیر شدیم و خَموش و خَمود
باز هم عاشقم می مانی؟
مهران
هی غزل شکوه نکن این تب نامیرا را
که گرفته است غمی شهر الفباها را
مثل یک شعر که در لحظه ای الهام شود
چشمی انگار به هم ریخته یک دنیا را
هم از آن دست که دلشوره بیاید، چشمم
دید- همپای تب چشمه – رخ زیبا را
دلم از چشمه سرازیر شد و راه افتاد
که تماشا کند از دور دل دریا را
تا نفس تازه کنم آب شد و رفت زمین
پس از آن همهمه شد اهل ده بالا را
شستم از خواب شبانگاه خودم شد آگاه
نی چوپانیم افتاد، دلم ریخت، خدا! سارا را
- نکند خان به عروسی! نه محال است، محال
بعد گفتند که او گم شده، گم ، هر جا را -.
گشته اند و خبری نیست از او شاید هم
به ارس داده تن خسته ی بی همتا را
مادیان هی کن و گو تا که شبانان از پی
شاید آن زلف رها بشنود این هی ها را
خسته از رود ارس آمده ام تا اروند
که بزرگی کند و پس بدهد عشقم را.
مهران
یک ورق بودم زیر قلمت خط خوردم
بوسه ی پُرتَرَکِ لب زدنت را بُردم
اشک یک واژه شدم پای دلت باریدم
تنش حنجره خوابید و به یادت مُردم
مهران


