کدام ساعت شني بهار را زاييد؟
کدام فصل پيرهني دارد گرمتر از تابستاني
که من عاشق دختر همسايهام
بودم؟
همان سال چه گريههايي ريخت از تن پاييز
و چه ارقام خستهاي افتاد
از صفحهي غروب ساعت ديواري؟
انگار زمستان بود که عقربههاي همان ساعت
لغزيدند تا کنار هم
افتادند درست در جاي خالي شش و نيم
و حالا من پير شدهام
همچنان که دختر همسايه
بي هيچ خاطره از شش و نيم.
معذرت که ۱ ماه نتونستم مطلب جدید بنویسم بیماری امانمو بریده بود
ولی حالا الحمدالله بهترم ممنونم از لطف بیکرانتون
امیدوارو با کمک دوستان مطالب خوبی بنویسم
همیشه شاد و سبز وسلامت باشید
مهران
نام او میشود آرامش قلبم ،
مهران
او به ما کار ندارد من به خود می خندم
که در این حال خراب وحسرت دیدن یار
نام او میشود آرامش قلبم ، هر دم
ما جز او کار نداریم و همین بس مارا
که از این دلبر دردانه رسد بر ما ، دم
دم وی عیش بود ما به همین دم بندیم
کی گذارد که شود مرهم زخم و دردم؟
همه اوقات برفتند به صبر ایوب
صبر تو کی شود از کاسه برون دلبندم؟
همه لذات جهان را بدهم یک بخرم
که ز لذات جهان یاد تو را برکندم
آتش، این عشق شود مرحم سوزم، امروز
که از این عشق چو سوزم ،همه حظ ها بردم مهران
خدا حافظ ولي حتي
نمي دونم كجاميرم
نگوبايد منم باشم
اين سفروتنهاميرم
چشام ابري،پرازاشكه
خداحافظ،دلم تنگه
يادت باشه كه مي گفتم
خزون پايوني ازرنگه
خداحافظ تموم ميشه
بشنو حرفاي آخرم
يه عالمه دلواپسي
توكوله بارسفرم
خداحافظ ديگه پاهام
امون موندن نمي دن
ثانيه هاي رفته ام
فرصت بودن نمي دن
خدا حافظ گريه نكن
غمت عزيزه واسه من
مي دونم كه يادمي
اشكات يه ريزه واسه من مهران
ساقی ما نرسید و چه غمی بر ما رفت
عشق را من که طلب کرده بدم با زاری
دلبری داد که هوش همگان از جا رفت
دلبر ما که ز حسنش همه را مست کند
باده را زیر لبم برد و سپس تنها رفت
سوزهایی که کشیدم ز بر دلبر خویش
همه مطلوب شدند و دل ما شیدا رفت
گر چه او کار ندارد که چه ما می گوییم
دل بر این مست شده چون دم او بر ما رفت
چشم او آب حیات و صوت وی نغمه ی ناز
از بر زلف و لبش هستی دل هم وا رفت
صابری کن دل من دست خدا یارت باد
که دل از دولت حق سرخوش و هم برنا رفت
من جز او ناز ندیدم اندر این چرخ بلند
که از او دست و دلم بی دل و پر معنا رفت
دل من شوخ ز خود وا کن و مطرب بطلب
که از این دلبر دردانه به ما غم ها رفت
مطربم گو که زند چنگ و هم آواز کند
که از این عشق ز غم سوزم و دل والا رفت
تهنیت باد ز این غم به دل تو ، آتش
که گر از عشق نسوزی دم تو سرما رفت مهران
قلبی که دوست بدارد . قلبی که دوستش بدارند.
قلبی که هدیه کند . قلبی که بپذیرد. مهران
امشب به یاد روي تو** با ماه خلوت کرده ام
با یاد عشق گرم تو ** تا اوج هجرت کرده ام
درباره دستان تو ** با ابر صحبت کرده ام
بوسیدن روي تو را ** با خویش قسمت کرده ام
با دیدنت ترک غم و ** اندوه و محنت کرده ام
از فکر عشقي غیر تو ** همواره وحشت کرده ام
گر لحظه اي غا فل شدم** بگذر جسارت کرده ام
هرگز مرو ترکم مکن** من بر تو عادت کرده ام مهران
اسبت را بتازان بيا حالا بيا كه ماه مات است.
شرط مي بندم جايي روي حرفهايت قدم مي زني
شك نكن
بيچاره آن سينه اي كه زده اي هنوز دل ندارد...
حرفي كه به گردنم انداختي هر كجا باشم گناهكارم مي كند.
مطمئنن خودت بودي مرض كه ندارم.
متأسفانه بايد بگويم
براي پاييزي هم كه آورده اي برگی ندارم...
چقدر آسمان بغل كنم بر مي گردي ؟!...
هنوز هم يك مشت نگاهت مرا كه هيچ ، خورشيد را هم از پا مي اندازد.
ديگر مثل هميشه ها روده ام دراز نمي شود كه ببندم به خاطره ها
چشم هايم ، اين روز ها را تف مي كند
كجايي كه گونه هايم را امضا مي كني ؟!...
تكليف مرا در آسمانها روشن كن ...
مهران
و نغمه هاي سرد زمستان را
بر گونه هاي تب كرده ام
سرود
باران آمد
و طرح لبخندم را
جان دوباره اي بخشيد
دوباره باران
بر جاي جاي بودنم
ب
ا
ر
ي
د
و سايه هاي مردد را
از پيشاني ام
زدود
و چه باران زيباست
آنگاه
كه ميبارد
بر لاي لاي گرم دلتنگي
مهران

