با عرض معذرت بعلت بیماری و بستری شدن در بیمارستان وعمل جراحی
چند روزی نمیتونم مطلب جدید بنویسم
خواهشمندم دعام کنید بلکه از این بیماری خلاص بشم
قبلا از نظر های زیباتون ممنونم
کوچیک همتون مهران
زیرا که میخواهم قبل از خورشید،
باغچه ی صمیمی دلت را ببینم،
باغچه ای که هر شب واژه های تنهایی تو در آن می رویند،
و من از پنجره ی نگران دلم به گلها سلام میکنم،
ببین که چگونه یک قطره شبنم اقیانوس را در آغوش میگیرد،
من رویش سپیدارها را در طولانی و مبهم شب دیدم،
جادوی روییدن گلهای سکوت را،
در تشنگی یک چشمه باور کردم،
من هنوز از جام سرخ لاله های نیاز و صبر و عشق سرمستم
و نگاهم به گذشته ها،
تابلویی از میدان بزرگ سنت پطرزبورگ
وقتی دیوارهای زمان فرو میریزند،
نسیم همدلی تو،
بوی خوش خاک باران خورده را می آورد،
گلهای این باغچه ریشه ای آسمانی در اشک دارند، ولی عاشقند،
دل تو سرزمین روشن مهربانی است،
و نگاهت مثل آفتاب
" شاخه های پر از شکوفه را نوازش می کند"
مهران
فرصت آيينه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
- آشناتر شد
سايبان از بيد مجنون ،
- روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی يک گل شناور شد
مهربانی را بياموزيم
موسم نيلوفران در پشت در مانده است
موسم نيلوفران يعنی که باران هست
يعنی يک نفر آبی است
موسم نيلوفران يعنی
يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی
می شود برخاست در باران
دست در دست نجيب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آيينه ها آميخت
با نگاهی
با نفس های نگاهی
می شود سرشار -
- از رازی بهاری شد
دست های خسته ای پيچيده با حسرت
چشم هايی مانده با ديوار روياروی
چشمها را می شود پرسيد
آسمان را می شود پاشيد
می شود از چشمهايش ...
چشمها را می شود آموخت
می شود برخاست
می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد
می شود دل را فراهم کرد
می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد
جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!
می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجويی داشت
در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!
در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آميخت
می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد
می شود کيفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد
در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد
من بهار ديگری را دوست می دارم
جای من خالی است
جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشيد
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بيست
جای من در زندگی خالی است
می شود برگشت
اشتياق چشم هايم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رويش را بيفروزيم
دوستی را می شود پرسيد
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بياموزيم...
مهران

گرچه شايد گاهي
چنين به نظر نرسد
گاه شايد به نظررسد
كه عاشق تو نيستم
گاه شايد به نظر رسد
كه حتي دوستت هم ندارم
ولي درست در همين زمان هااست
كه بايد بيش از هميشه
مرا درك كني
چون در همين زمان هاست
كه بيش از هميشه عاشق تو هستم
ولي احساساتم جريحه دار شده است
با اين كه نمي خواهم
مي بينم كه نسبت به تو
سرد و بي تفاوتم
درست در همين زمان هاست كه مي بينم
بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود
اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است
بسيار كوچك است
ولي آن گاه كه كسي را دوست داري
آن سان كه من تو را دوست دارم
هركاهي ؛كوهي مي شود
و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد
كه دوستم نداري
خواهش مي كنم با من صبور باش
مي خواهم با احساساتم
صادق تر باشم
و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم
ولي با اين همه
فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي
كه هميشه
از همه راههاي ممكن
عاشق تو هستم
مهران
کسي که نعره خود را به آفتاب رساند
و هيچ رحم نکرد،
به چشم خويش- به آن آفتاب خرمايي-
که هيچ رحم نکرد
و مثل آب رها کرد بازوانش را
که بر سواحل تابان شانه هاي بلند
حمايلي زافق هاي روشنايي
غروب گونه ي نابش،
هزار مردمک ديده را پريشان کرد
و در حواشي آئينه هاي پير و کدر
کسي که سايه ي خود را به آفتاب رساند،
به خويش خيره شد و در هراس باقي ماند
و پشت کرد،
به اين رذالت گسترده بر بساط زمان
و خلق، خلق شهيد از کرانه ناليدند؛
" به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد
" که مرده ايم به داغ بلند بالايي
چه يادگار سياه نهاد بر درگاه
کسي که رحم نکرد
کسي که ماتم خود را به آفتاب رساند
مهران

شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه ،
شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه ،
مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ،
ولی تو اون رو نمی بینی
!مهران
شميم سينه ي گلهاي رازقي را داشت
هميشه ساده ولي بي ريا و شور انگيز
دو گونه ات تبِ سرخ شقايقي را داشت
سواحل دل من پر ترانه بود / ... آنجا
هواي شرجي درياي عاشقي را داشت
خودِ جزيره اگر دور دست بود، اما ...
هميشه خاطره، پارو و قايقي را داشت
به شوق نيم نگاهي به عاشقت كه فقط
دلي شكسته به دور از علايقي را داشت
دلم گرفته ي درياي مه گرفته ي توست
همان كرانه كه خورشيد مشرقي را داشت
گر تو رویایی بگو ، هر لحظه در خوابم چرا
من که می دا نم تویی ، آن کس که بر در می زند
نقش ماتت پشت در ، گوید که بی تابم چرا
تا به در راهی شوم ،همرنگ رویا می شوی
جویمت در خواب خود ، با چشم پر آبم چرا
عکس لبخندت چه خوش ، دیوار دل روشن کند
هم نشینش شمع شد ، تصویر در قابم چرا
من که تنها ماه تو ،مجنون و بیمارم نمود
پس بگو در عمق شب، درگیر مهتابم چرا
چشمه ای بودی که در تو ، آسمان را دیده ام
آسمان ارزانیت ،من غرق آن آبم چرا
غنچه ات دیدم به تن ، روییدنت در سر شکفت
گل شدی نیلوفرم ، اکنون که مردابم چرا
نوش دارویت ببین ، دستان دل را سبز کرد
دلنشین، حالا که من ، هم خون سهرابم چرا
نازنین ، می جویمت هر لحظه در هر گوشه ای
از سراب دیدنت ، بیهوده سیرابم چرا
آفتاب دو نیمه میشود
نیمی تو
نیمی من
پرندهیی خاموش
گلو صاف میکند
به هم که میرسیم
کلمهها گم میشوند
سالهای رفته را
در آغوش میکشیم
دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي
که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو
را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني
اين
....مهران


ای یار!
با صورتکی که
حتی آیینه بازش نمی شناسد
چگونه به میعادگاه بیایم.
مرا ببخش
ای یار!
دیگر توان آمدنم نیست!
با چشمانی که ندارم چگونه تو را دیدار توانم!
با دهانی که نیست چگونه بوسیدنت میسر است!
برای دوباره دیدنت هیچ ندارم.
مرا ببخش
ای صاحب همه چیز!
ای همه کس!
ای عزیز!
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم،
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
مهران
و شاید مثل یک دلدار جانی دوست می دارم
نگاهم کن نگاهت را که در من خانه دارد
برای لحظه های همزبانی دوست می دارم
وجودت را وجود بی وجودم سخت محتاج است
و همسان خدایی آسمانی دوست می دارم
تو را در خلوتی پنهان تر از آواز باران
به دور از چشم نااهلان نهانی دوست می دارم
تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم
و شاید مثل یک دلدار جانی دوست می دارم
نگاهم کن نگاهت را که در من خانه دارد
برای لحظه های همزبانی دوست می دارم
وجودت را وجود بی وجودم سخت محتاج است
و همسان خدایی آسمانی دوست می دارم
تو را در خلوتی پنهان تر از آواز باران
به دور از چشم نااهلان نهانی دوست می دارم
تو را ای یوسف پنهان ز سالی سخت طولانی
برای انتظاری جاودانی دوست می دارم

گر چه از فاصله ماه به من دور تری
ولی انگار همين جا و همين دور و بری
ماه می تابد و انگار تويی می خندی
باد می آيد و انگار تويی می گذری
شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد
می شود روز و شب اينجا که به کندی سپری
*
گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست
و هنوز از يخ و برفاب ولنجک اثری
باز بگذار در و پنجره ها را امشب
باد می آيد و می آورد از من خبری
خبری تازه که نه يک خبر سوخته را
باد می آورد از فاصله دور تری
خبر اينقدر قديمی ست که هر پير زنی
خبر اينقدر بديهی ست که هر کور و کری
می تواند که به ياد آورد و بشنودش
تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری مهران
***
لب تشته سرچشمه وصل تو دهم جان در کنج قفس دور ز گلزار بميرم
اى ماه اميد از افق تيره بدرآى مگذار که در يأس شب تار بميرم
خواهم که شبى شمع صفت تا بسحرگاه سوزم ، سحر از يک نفس يار بميرم
چو آهوى زخمى بدل کوه گريزم تا دور ز هر ديده بکهسار بميرم
رفتن بره وصل تو بيهوده بود ليک دل مى بردم تا که در اين کار بميرم
بر موج غم بجز تو آن به که ز حسرت با ياد تو چون قوى سبکبار بميرم
خواهند مرا مرگ ز هجران تو اغيار با خواهش اغيار تو مگذار بميرم
عمرى بسر کوى تو بيگانه نشستيم در حلقه دام تو پى دانه نشستيم
از جور تو هزگز نپريديم ببامى اندر هدف تير تو مردانه نشستيم
در آرزوى يافتن گنج وصالت با افعى اغيار تو هم لانه نشتيم
نامى ز وفا بود ، شنيديم ، نديديم خوش کرده دل خويش بافسانه نشستيم
با اينکه همائيم ندانم بچه علت ؟ چون بوم سيه روز بويرانه نشستيم !
دور از رخ چون شمع تو با تيرگى هجر در آتش اندوه چو پروانه نشستيم
چون سبنم اشکى که بدامان شفيقى است صبحى دو سه بر دامن جاناه نشستيم
برای دیدن عکسها ادامه مطلب را کلیک کنید
تقدیمی از مهران
ادامه مطلب
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه .…
میره یک گوشه پنهون می شینه .…
اونجا رو مثه یه زندون می بینه .…
غم تنهایی اسیرت میکنه .…
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه .…
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر می زنه .…
غم می آید یواش یواش خونه ی دل در میزنه .…
یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار .…
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار .…
غم تنهایی اسیرت میکنه .…
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه .…
می گن این دنیا دیگه مثه قدیما نمیشه .…
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه .…
اون بالا باد داره زاغه ابرارو چوب میزنه .…
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه .…
غم تنهایی اسیرت میکنه .…
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
این چشم سرخ محو تماشا نمی شود
شبگرد کوچه های غزل جار می زند
اینجا دوباره چلچله پیدا نمی شود
طوفان عشق زورق غم شکسته است
یعنی کسی دیگرمسافر دریا نمی شود
بانوی کهکشان وفا گریه می کند
زیرا نسیم ، قاصد گلها نمی شود
افسوس میخورم که غزل واژه های عشق
در کوچه باغ عاطفه نجوا نمی شود
معنای التهاب تو را کشف می کنم
حق با تو بود، فاصله معنا نمی شود
وی درد تو بی شماره از عشق بگو
امید رهایی ام از این دریا نیست
ای پهنه ی بی کناره از عشق بگو
تا شب پره ها باز ملامت نکنند
با این شب بی ستاره از عشق بگو
دیریست که می رویم و نا پیداییم
درمانده که چیست چاره از عشق بگو
تا یاد تو را به لحظه ها نسپارند
هر دم همه جا هماره از عشق بگو
گاهی سخن سکوت را می فهمند
لب دوخته با اشاره از عشق بگو
وقتی ز قصیده ها غزل می سازند
بنشین و به استعاره از عشق بگو
تنهای من ای با من تنها ، تنها
از عشق دوباره از عشق بگو
کس تاب نگه داری دیوانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیافتی ؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
مهران
تنهایی مرا محدود می کند
به قطره اشکی
و سفره رنگ باخته ای
با تکه نان خشکی در ان
به مناسبت چاشت صبح و ظهر
و شب
به راستی
چه سخاوتی دارند
چشمان تو
در این زمستان پیش رو
گویی در خواب دیشبم
نیلوفری از آتش
به گرد اسطوره کهن اندوه
پیچیده
وآن را
از هستی ساقط کرده است
کاش امروز می توانستم
در حاشیه سبکبال ترین
آرزویم
با هوش شرقی چمن قدم بزنم
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که اقبال شکست
یه عمر حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دلم گرفت و گریه کردم بازم به گریه هام می خندن
بازم صدای گریمو شنیدن همه به گریه هام می خندن
دوباره یه گوشه می شینمو واسه دلم می خونم
هنوز تو حسرت یه هم زبونم ولی نمی شه و اینو می دونم
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمر حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده.......!!!
چشمت جلا گرفت...
دستی برآر و نم زدنی از خدا بخواه...
ای من زبان دل شکنی از خدا بخواه..
روح سوار بر بدنی
از خدا بخواه....
من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیکتر تو
از تو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دل و یک درد داری
تا در عبور از کوچه عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل
تقدیم به بهترین بهترینم با تمام وجود...!
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست.
و درختان حاشیه ی آب
اذان گفته بودند
که به راه افتادی
سیب های سحرگاهی
به خواب باغچه افتادند
که در کوچه می رفتی
سایه ای از من دور شد
چه قدر آفتاب های نتابیده در راه است
چه قدر راه ناتمام در من به راه می افتد
من چه قدر ستاره از بر بودم و نمی دانستم
من چه قدر در رأس تماشای ماه بودم و نمی دانستم
حالا زمین به دورم می گردد
و چه قدر درخت تماشا می کنم
سایه ای از تو در راه بود
چه پنجره هایی که از زن پر بود
چه کوچه هایی که از سلام خالی
چه خیابان هایی که از نرفتن پر بود
و چه راه هایی که خواب کسی می اید ، دیدند
ولی سایه ای از تو در شهر گم شد
ولی سایه ای از تو روزی گذشت
و در آسمان سجاده من شد
سایه ای از من دور می شود
چه قدر آبی است
دهکده هایی ه در مهتاب به خواب می روند
من را از اين جام آخر که بنوشی
در امتداد
يکی از بال هايت
حقيقی ترين تصوير تو خواهم بود.
کس تاب نگه داری دیوانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیافتی ؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
بیا امشب به بالین نگاه سوگوار من
ببین اینجا میان سایه های مبهم تردید
ترا می خواند این آشفته قلب بی قرار من
منم مجنون ترین لیلی که در آیینه ی حسرت
خیال با تو بودن زنده ام می دارد یار من
تویی تنها که می فهمی خزان چشمهایم را
در اطاقی تاريک؛
شعله شمع کوچکی بيداد می کند
چشم های سياه من
خود را به شهوت تاريکی تسليم می کند
به تو می انديشم
و به روزی که جانم را به آغوش گرمت خواهم سپرد،
به شعله شمع خيره می مانم
گويی دو چشم را انتظار می کشم
که مرا به سوی خود بخواند...
ساعت ريتم هميشگی را می نوازد
اما صدای ناله اش فرق دارد،
او اين بار با اندوه می خواند:
<<او هرگز نمی آيد>>
شمع کوچک نيز می گريد به حال من
آه... او هرگز نمی آيد؟
***
ثانيه ها می گذرندو شمع کوچک آب می شود
در هراس از آنم که شمع آب شود و باز نيايی تو...
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار انتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمنک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمنکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مثل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفتی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی
?دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاه

* هستی ات نه ! هستی ام را در قلبم ببین *

bi a love
wi can feel
بگذار هر روز
عشقی باشد
دچار شدنی
مهران
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره میسپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
میچکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را
با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من
رنگ چشمت رنگ دریا
سینه من رنگ غمها
یادم آید زیر باران
با تو بودم با تو تنها
زیر باران با تو بودم
زیر باران با تو تنها
از فرط غصه ات ماند آه ترانه سوزي
با زحمتت چه باشد سودي به جانب ما؟
يك التفاتي آخر بر حال ما بفرما
نزديكي و بدوري باشد ترا صبوري
اين بغض كي بدارد گرمي لطف و شوري؟
روز تولدت هست در روز بيست و پنجم
تبريك بر تو بادا اي شمع جمع و مردم
قنديلت از چه باشد باشوكت ترانه؟
رو سوي ما بياور بي عذر و بي بهانه
در امتداد لحظه غمگين مشو تو هرگز
شو رنگ زرد و آبي- سبز و سفيد و قرمز
گر شعر تو شكسته جانت مباد خسته
دل جز جمال حسنت طرفي دگر نبسته
عاشق تر از هميشه بيچاره تر چه باشي؟
فردا كسي نداند در بند غم نباشي
مهران
و شب، لباسِ تنش - هر چه هست - مي بارد
هنوز خيس تر از خوابِ مه گرفته ام و
قدم قدم به خودم مي رسم -كه خسته ام و ...
يكي - شبيه دوتا مرد و زن - پر از هاشور
دوباره بوسه و باران و عاشقي ...
...
...
خيالِ تو شده رويا / به ياد كودكي ام
بغل گرفته ام ات / ها! زنِ عروسكي ام! :
«بيا علوسك من! تا دوباله بل گلديم
به شهل خوب و قشنگ ستاله بل گلديم»
ستاره ها چه كثيف اند و ماه، هرزه نگاه
بنفش مي شوم از زندگي، شبيه تلخيِ آه
چراغ / مُرده، خيابان / دوباره مي پوسد
كه مرگ - خسته تر از من - مرا نمي بوسد
بلند كرده سكوتم صداي قهقهه را
و هق هقي كه تو را داد مي زند، كه : چرا ...؟
ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگی تو؟ خوب منم راستش رو گفتم، گفتم زندگیمو
!ازم نپرسید چرا؛ گریه کرد و رفت اما نمی دونست که اون خودش زندگیمه
! مهرانمن تو باشم زپای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار ديگر تو ، بار ديگر تو
آنچه در من نهفته ، دريايست
کی توان نهفتنم باشد
با تو سهمگين و طوفانيست
کاش يارای گفتنم باشد
آری آغاز، دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نمی انديشم
که همين دوست داشتن زيباست
نه میشه خوب من بشی نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی نه می تونم رهات کنم
نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو
نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو
کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام
قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام
چجوری از تو بگذرم تویی که معنیه منی
تویی که از منی اگر تیشه به ریشه می زنی
نه ساده ای نه خط خطی نه دشمنی نه هم نفس
نه با تو جای موندنه نه مونده جای پیش و پس
نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو
نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو
کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام
قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام
نه میشه با تو باشمو اسیر دست غم نشم
فقط می خوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم
قلبم پیوسته تکرار میکند که ترا ...فقط تو را ،میخواهم .
همه هوسهایی که شب و روز از راه بدرم میکند،ساختگی و بی پایه اند.
همانطور که شب در میان ظلمت خویش ،پیام روشنائی را پنهان ساخته است ،من نیز دراعماق لاشعورم ، فریاد تو ....فقط تو ...منعکس است.
طوفان باهمه ی شدت خود به سکون و آرامش منتهی میشود و حتی در بحبوحه ی شدت خود در جستجوی آرامش است.
من نیز همه ی عصیانم به عشق تو ختم میشود و یگانه فریاد درونم این است که تورا...تنها تورا.....
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت ،
من در انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد ،
من شروع کردم .
وقتی او تمام شد ،
من آغاز شدم .
و چه سخت است تنها متولد شدن ،
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن
شميم سينه ي گلهاي رازقي را داشت
هميشه ساده ولي بي ريا و شور انگيز
دو گونه ات تبِ سرخ شقايقي را داشت
سواحل دل من پر ترانه بود / ... آنجا
هواي شرجي درياي عاشقي را داشت
خودِ جزيره اگر دور دست بود، اما ...
هميشه خاطره، پارو و قايقي را داشت
به شوق نيم نگاهي به عاشقت كه فقط
دلي شكسته به دور از علايقي را داشت
دلم گرفته ي درياي مه گرفته ي توست
همان كرانه كه خورشيد مشرقي را داشت
زآن سوي افق هاي غمم، در زدنت را
آنقدر به شوق آمده ام، طاقت من نيست
تا بوسه كنم گونه و حتي دهنت را
اي گل! كه بهاري تر از اين باغ شكفتي
در فاصله هم مي شنوم عطر تنت را
چشم و دلم اي يوسف زيبا! شده روشن
با خاطره آورده صبا پيرهنت را
ابري شدم اما دلم از گريه نباريد
بر دفتر شب، شعر و غزل هاي منت را
همچون شهاب واره ي پرنورم و هنوز ...
با اينكه آسمانِ غزل پرستاره است
در چشمِ شعرهاي كه منفورم؟ و هنوز ...
خوابِ سكوت، يكسره آشتفته مي شود
با سرصداي حوصله ها جورم و هنوز ...
#
با آن عصاي كهنه ي چوبي خوشم، ... آهاي
دستم بگير .... من - به خدا - كورم و هنوز ...
شرمنده مي كند غم و بيچارگي مرا
اي عشق! دلشكسته ي معذورم و هنوز ...
آن خاطرات رفته به شوقم نمي كشد
از زخم هاي فاصله رنجورم و هنوز ...
بايد براي قافيه انديشه اي كنم
حالم چنان گرفته و ناجورم و هنوز ...
بيا! ... دوباره من از انتظار ميميرم
[طلوع خاطره در هاله اي پر از حسرت]
براي هر دو نگاهت دو بار ميميرم
#
هنوز فاصله ها جاده هاي يخ زده اند
و باز - تا تو رسيدن - خمار - ميميرم
نبودنت قفسي را تنيده بر تنِ من
كه بودنم شده فكر فرار / ميميرم ....
به قايقي كه سوارم ... نه تا جزيره ي تو
دلم خوش است كه دريا كنار ميميرم
تهي تر از تو ام و هم پُر از تو ام، اي عشق!
به مرگِ حوصله ها - بي شمار – ميميرم
غروبِ مبهم سرخي در انتظار من است
بيا! ... دوباره من از انتظار ميميرم
حسرت، بخار پنجره را پاك مي كند
شايد هنوز خاطره اي مانده پشتِ در ...
از تو - همان كه خنده به افلاك مي كند -
بس كن! ... چقدر منظره غمناك مي شود
وقتي كه نيستي، غم ِ ... / نمناك مي كند ...
... حسّي غريبِ وسوسه را با سرودنت
با اين صدا كه يكسره پژواك مي كند :
«آ ... هاي عشق! زنده به گورم نكن مرا»
- شعري كه در درون خودم خاك مي كند -
گرچه شايد گاهي
چنين به نظر نرسد
گاه شايد به نظررسد
كه عاشق تو نيستم
گاه شايد به نظر رسد
كه حتي دوستت هم ندارم
ولي درست در همين زمان هااست
كه بايد بيش از هميشه
مرا درك كني
چون در همين زمان هاست
كه بيش از هميشه عاشق تو هستم
ولي احساساتم جريحه دار شده است
با اين كه نمي خواهم
مي بينم كه نسبت به تو
سرد و بي تفاوتم
درست در همين زمان هاست كه مي بينم
بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود
اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است
بسيار كوچك است
ولي آن گاه كه كسي را دوست داري
آن سان كه من تو را دوست داري
هركاهي ؛كوهي مي شود
و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد
كه دوستم نداري
خواهش مي كنم با من صبور باش
مي خواهم با احساساتم
صادق تر باشم
و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم
ولي با اين همه
فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي
كه هميشه
از همه راههاي ممكن
عاشق تو هستم



