گاه سکوت وگاه نگاه............
غریبه!!!!!!!
این درد مشترک من وتوست
که گاهی نمیتوانیم در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم
چشمایم هنوز در انتظار است....................
شاد از شادي يكديگر و زار از غم هم ...
ناگهان .. صبح يك روز زمستاني سرد ...
ترك من كردي و گفتي كه تو دركم نكني ...
آخرين حرف من اين بود به هنگام وداع ...
مي روي گرچه به يك باره ولي ...
... سايه مرحمت از عاشق خود كم نكني . . .
دركم اين بود همه عمر كه تركم نكني ...
باز گم كردم ز شادي دست و پاي خويش را
گفته بودم بعد از اين بايد فراموشش كنم
ديدمش وز ياد بردم گفته هاي خويش را
ديدمو آمد به يادم دردمندي هاي دل
گرچه غافل بود آن مه مبتلاي خويش را
تا به من نزديك شد گفتم سلام اي آشنا
گفتم اما هيچ نشنيدم صداي خويش را
چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز
تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز
دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز
به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز
به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز
تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز
میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز
به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز
فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز
بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز
نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز

بخاطر حذف پیوندهای وبلاگ از همه دوستان معذرت میخواهم
چون همه انتظار لینک داشتند نتونستم لینک کردن را ادامه بدم
واقعا معذرت میخواهم
مهران
همه گفتن بی وفایی من که اعتنا نکردم
عازم سفر شدی تو من دلم می خواست بمونی
واسه موندن تو اما بخدا دعا نکردم
واسه تو کلی نوشتم که یه جوری مبتلا شی
تقصیر منه که آخر تو رو مبتلا نکردم
توی کوچه ی رفاقت یه سلام جواب ندادم
تو دلم تویی اون و با کسی آشنا نکردم
می دونم دوسم نداری حتی قد یه قناری
اما عاشقم هنوزم بودن اشتباه نکردم
ما جایی قرار نذاشتیم جز تو کوچه های رویا
این دفعه تو اومدی من به قرار وفا نکردم
زیر دین ناز چشمات یه عمریه دارم می سوزم
تا خکستری نشه دل دینمو ادا نکردم
اومدن واسه نصیحت به بهانه ی یه صحبت
عمرشون کلی تلف شد چون تو رو رها نکردم
راه آسمون که بسته س گرچه قلبامون شکسته س
تا بحال انقد خدا رو اینجوری صدا نکردم
تو من و گذشاتی رفتی خواستی من دیوونه تر شم
باورت نمی شه شاید آخه جون فدا نکردم
نامه های عاشقونه با نشونه بی نشونه
اما از کسای دیگه س پس اونا رو وا نکردم
یادته عکست و دادی بذارم تو قاب قلبم
بعد از اون روز دیگه هرگز به کسی نگا مکردم
تو از اون روزی که رفتی نه تو رفتی که ببینی
تا قیامت هم تو رو من از خودم جدا نکردم
ديگه نه عاشقي نه مهربوني
منم ديگه تصميمم رو گرفتم
اصلا نمي خوام كه پيشم بموني
ديشب كه داشتم فكرام و مي كردم
ديدم با تو تلف شده جووني
يه جا يه جمله ي قشنگي ديدم
عاشقو بايد از خودت بروني
چه شعرايي من واسه تو نوشتم
تو همه چيز بودي جز آسموني
يادت مياد منتم رو كشيدي ؟
تا كه فقط بهت بدم نشوني ؟
يادت مي اد روي درخت نوشتي
تا عمر داري براي من مي خوني ؟
يادت مياد حتي سلام من رو
گفتي به هيچ كس نمي رسوني
حالا بيار عكسامو تا تموم شه
اگر كه وقت داري اگه مي توني
نگو خجالت مي كشي مي دونم
تو خيلي وقته ديگه مال اوني
خوش باشي هر جا كه مي ري الهي
واست تلافي نكنه زموني
غریب واره دیر آشنا خداحافظ
به قله ات نرسانید بخت کوتاهم
بلند پایه بالا بلا خداحافظ
تو ابتدای خوش ماجرای من بودی
ای انتهای بد ماجرا خداحافظ
به بسترت نرسیدند کوزه های عطش
سراب تفته چشمه نما خداحافظ
میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم
بگو سلام بگویم و یا خداحافظ
قبول می کنم از چشمهای معصومت
که بی گناه ترینی ولی خداحافظ
اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا
ولی برای همیشه تو را خداحافظ .
نيمه ام مُرده و اين نيمِ غم اندود / فقط
سهم اش از زندگي - از اينهمه تكرار - اين است :
شعر بي قافيه و بغض تب آلود - فقط
غزلي آمده اينبار تو را زنده كند
يا منِ خسته، از اينجا ببرد زود فقط
نيمه ي گم شده ام! فاصله هاي تو تبِ
منِ بي حوصله را يكسره افزود فقط
ته نشين شد همه ي دلخوشي ام از تو / به جز
يك بغل خاطره و خنده ي مردود فقط
تنهاترين ترانه ي تنها كتاب من!
وقتي درون فاصله گم مي كنم تو را
يادت چراغ جاده ي پر پيچ و تاب من
حالا كه دور مي شود از من بهار هم
اما چه غصه؟ چون كه تويي انتخاب من
#
مستم نمي كند - به خدا - خاطراتمان
برگرد، اي بهانه ي مستي! شراب من!
در حسرتم ز بوسه ي تان تا كه مي شود
يك آسمان ستاره پر از التهاب من
خارج شد از مدار نگاهم ترانه، باز
چشمت شهاب مي شود اينك، شهاب من!
رنگي بزن به كوچه و يكبار هم شده
از آسمان پنجره بگذر به خواب من
اينبار آن پريچه ي افسانه ها تو باش
بانوي فصل هاي غزل! عشق ناب من!
زآن سوي افق هاي غمم، در زدنت را
آنقدر به شوق آمده ام، طاقت من نيست
تا بوسه كنم گونه و حتي دهنت را
اي گل! كه بهاري تر از اين باغ شكفتي
در فاصله هم مي شنوم عطر تنت را
چشم و دلم اي يوسف زيبا! شده روشن
با خاطره آورده صبا پيرهنت را
ابري شدم اما دلم از گريه نباريد
بر دفتر شب، شعر و غزل هاي منت را
محراب عشق من! همه ي باورم تويي
آبي تر ... از تمامِ غزل بال مي كشم
من مي پرم به خاطره وقتي پرم تويي
امشب فقط به ياد تو بيدار مانده ام
آري، مخاطب غزلم! در سرم تويي
آنقدر عاشقم به تو، خوابم نمي برد
ها ... در سرم خيال كه مي پرورم تويي
تو شعر مي شوي ... وَ خودم شاعرت، گلم!
من خاك مي شوم كه گلِ دفترم تويي
يادت هنوز وسوسه ام مي كند ... بيا
تعبير خوابِ بوسه ي در بسترم تويي
پيوند مي زنم غزلم را به عشق تو
حالا كه نيمِ گم شده ي ديگرم تويي
می روم شاید کمی حال شما بهتر شود
می گزارم با خیالت روزگارم سر شود
از چه می ترسی برو دیوانگی های مرا
آنچنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود
می روم دیگر نمی خوام برای هیچکس
حالت غمگین چشمانم ملال آور شود
ماندنم بیهوده است امکان ندارد هیچوقت
این منِ دیرین من یک آدم دیگر شود
!

تو كز لطافت صدها بهار لبريزي
چرا به ما كه رسيدي هميشه پائيزي
ببين سراغ مرا هيچ كس نمي گيرد
مگر كه نيمه شبي، غصه اي، غمي، چيزي
روز های تلخ و شیرین می روند من سراپا شور و عشق و خیالم
دگر مپرسید ز روزگارم که زمستانی و سرد اسیر روزهای مه آلود است
به بهار و خزان زیر لب زمزمه کردم و گفتم:روزگارم اشکی و غم آلودست
دل گمراه من هر دم ترانه خوان عاشقانه می سوزد
پوسته عشقم می شکافد از عشق، گل تازه ایی به دلم می روید
بوی عشق پونۀ صحرا عطر تازه ایی به دلم می سازد
نسیم می تراود از شب مهتاب عشق تازه ایی به دلم می نازد
سحرگاهان که مست چشم یارم نگاه مهربانی سوی من بود
ولیکن گفتۀ عشق تو با من حدیث دیرینۀ سوزان تن بود
می بینی که دشت بی تاب نگاهت مرا سوی بازیها کشانده؟
به جز عشقی که از تو در دلم هست خیال و یاد دیگری نمانده
پرستوی خیالت گاه و بیگاه به گرد بامم خانه کرده
نمی دانی که مجنون نگاهت این دل ساده را دیوانه کرده !
پوچی لحظه ها بی تو می گذرد همچو دیروز ، امروز و فرداها
بگو ای دل سودا زدۀ رسوا کی رسد این ازل به پایانها
در دلم خزانی گنگ و خالی از امید فریاد بی وفایی برآورده
در زمستان سردی از جدائیها شعر دلتنگی و تنهایی به بارآورده
روزگاری در دلم عشقی بود که به آن می نازید
بهانۀ رسوایی نیمه شبی به دلم چنگ می زد که به آن می بالید
آه داستان من، داستان عشق دامنگیری است که به ضربه ایی مرا اسیر فردا کرد
به جرعه ایی از عشق مدهوش تا ابد به یاد تو اسیر و تنها کرد
از همه دل کندم باز تا به عشق تو رسیدم
تو بگو از غم چشمات تا دلم راهی بشه
پیش چشم تو بیاد و تو رو دلداری بده
بیاد اونجا پیش چشمات بشینه از غم دنیا بگه
بگه دنیا بزرگه ولی انگار کوچیکه
دل تو رو از من، من رو از تو یه روزی بریدن
تا که از یاد ببریم همدیگه رو دلهامون چه غمی کشیدن
اما مگه یاد تو از دلم رها شدنی بود
اصلا تو بگو مگه دیوونگی و عشق از هم جدا شدنی بود
از غم چشمات که میگن دل تنگم می گیره
خبر میاد از اون چشمات که به راهم می شینه
ببین ای همه خوبی بی تو از همه بریدم
دیگه مال هرکس و هیچ کسی نیستم
تو دل سیاه این آدمکها پرندۀ عشق اسیره
که اگه به دادش نرسن توی این غربت بی عشق می میره
تو بیا تا دلم باز مالک عشقت بشه
توی چشمات بمونه آواز و شعرت بشه
حالا من از راه رسیدم تا که عاشقم بشی باز
از همه دل بریدم تا توی دریای قلبت بمونم و تو قایقم بشی باز
آسمان خوشبختی از من فاصله میگیرد
و ستارگان محبت برایم نورافشانی نمیکنند
و خورشید عشق حقیقتی را برایم پنهان میکند
و روی جای پای من دیگر باران نمی بارد
و درختان از دور با دیدنم پژمرده میشوند
و آب جوی ها با دیدنم به درون زمین پناه میبرند
...
از آتش درد خود به دریا پناه میبرم
اما دریا هم از شدت خشم مرا در خود فرو میبرد
و من در اعماق دریا ناگهان مرواریدی را می یابم
و وقتی آنرا در دست میگیرم انگار آغاز زندگی من است
"و من فروغی دوباره می یابم"
و حال دیگر تمام آسمان و زمین برایم لبخند میزنند.
و آن مروارید
مرواریدی بود از صدف عشقت
که قلب خشکیده ام را به تپش انداخت.
قصه ي پررنج صدهامشکل است
شاه دل کيش هوس ها مي شود
پاي اسب آرزوها در گل است
فيل بخت ما عجب کج مي رود
در سر ما بس خيالي باطل است
مهره هاي عمر من نيمش برفت
مهره هاي او تمامش کامل است
***
كاش آن لحظه كه تقديم تو شد هستي من
مي سپردم كه مراقب باشي
جنس اين جام بلور است
پر از عشق و غرور است
مبادا بازيچه شود
مي شكند ... .
***
چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو ...
خبر مرگ مرا با تو چه كس خواهد گفت ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي
روي خندان تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه مهم نيست
زياد
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
عشق تو خاكستر كرد ؟
**
عاشقي را دير فهميدي چه سود
عشق ديرين را گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود
ماهي بيچاره اما مرده است ..... ... .
***
زندگی
چون گل سرخی است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار
یادمان باشد
اگر گل چیدیم
عطر و خار و گل و برگ همه همسایه دیوار به دیوار همند
درقبله گاه عشق بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودی
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من با نفسهایم نام تورا خواندم
کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم
روزی که میگفتی من با تو میمانم
روزی که دانستی من بی تو میمیرم
روزی که با عشقت بستی به زنجیرم
بازنده من بودم این بوده تقدیرم
خوش باوری بودم پیش نگاه تو
هر دم زچشمانت خواندم کلامی نو
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن پیش توآسان بود
روزی به من گفتی دیگر نمیمانم
گفتم که میمیرم گفتی که میمانم
باور نمیکردم هرگز جدایی را
آن آمدن با عشق این بیوفایی را
روزي که دلت به ديگري مايل شد / کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو.

سودای عشقت چنان در دل افتاد
ای نجیب،عاشقانه و غزلوارۀ مست
چنان آشکارا شدم عاشق تو
که با رنگ چشمت از یاد بردم هر چه بوده وهست
عشق زيباست اما دل را مي سوزاند
عشق زيباست اما نفسهاي خسته ، ديگر تاب تحمل غمش را ندارد
عشق زيباست اما ديوانگي هم عالمي دارد
عشق تار و پود شكسته قلب را جلا مي دهد
عشق قلب بيقراري را طوفاني مي كند
عشق تنها اميد قلب يك عاشق است
عشق مقامي بس عظيم و والا دارد
عشق معناي تمام زندگي يك عاشق است
عشق دل را بيقرار مي كند و چشم را گريان
چشم هايي كه براي عشق ، اشك مي ريزند ، بسيار مقدس هستند
عشق صداي تيك تاك قلب عاشق است
قلبي كه هر لحظه احساس مي كند در حال خاموش شدن است
عشق صداي نبض زندگي است
زندگي و دار و ندار يك عاشق ، در عشقش خلاصه مي شود
اي كاش معناي واقعي عشق را درك مي كرديم
اي كاش هر لحظه اي با عشق نفس مي كشيديم
اي كاش فاصله ها را با رنگ زيباي عشق ، زيباتر مي ديديم
اي كاش عشقي وجود داشت كه هيچگاه از بين نمي رفت
اي كاش تمام عشقهايمان جاودان بود و زيبا
اي كاش زيبايي و پاكي عشق را درك مي كرديم
عشق زيباست به زيبايي و پاكي يك نگاه ساده
عشق مقدس است به تقدس يك قلب عاشق و شيدا
عشق تكان دهنده است حتي اگر يك عشق خيالي باشد
حتي اگر سكوتي بس عظيم در آن نهفته باشد
عشق زيباست حتي اگر تنها يادگار از عشق ، حسرت جدايي باشد
عشق دوست داشتني است حتي اگر زير بار غم عشق ، شكسته شويم
عشق مقدس است حتي اگر رويايي بيش نباشد
اي كاش مي شد حرف يك عاشق رااز نگاهش خواند
و صداي قلب بيقرارش را شنيد
عشق را دوست دارم حتي اگر عاشق بودنم جرمي بيش نباشد
و عشق صداي فاصله هاست
نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني
نمي توني دوريش را تحمل کني
نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري
نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري
واسه همينه که عاشق ها
ديوونه ميشن
عشق حقیقی برای همیشه عشق میماند ،
عشقی که هرگز پایان نمیپذیرد ،
آنگاه که دو قلب با هم رشد میکنند
همانند دو عاشق ، دو یار ، دو دوست
من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش
شب و از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
اسمتو ببخش به لب هام بی تو خالیه نفس هام
قد بکش رو باور من زیر سایبون دستات
خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش
شب و از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
من پر از حرف سکوتم خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبیه عشقت تشنه ام کویر لوتم
نمی خوام آشفته باشم آرزوی خفته باشم
تو نزار آخر قصه حرفمو نگفته باشم
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش
شب و از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
يك سقف پابرجا، محكم تر از آهن
سقفي كه تن پوش هراس ما باشه
تو سردي شبها، لباس ما باشه
زير اين سقف با تو از گل، از شب و ستاره ميگم
از تو و از خواستن تو، ميگم و دوباره ميگم
زندگيمو زير اين سقف با تو اندازه ميگيرم
گم ميشم تو معني تو، معني تازه ميگيرم
تو فكر يك سقفم، يك سقف رويايي
سقفي براي ما، حتي مقوايي!
تو فكر يك سقفم يك سقف بي روزن
سقفي براي عشق، براي تو با من!
زير اين سقف اگه باشه مي پيچه عطر تن تو
لختي پنجره هاشو ميپوشونه پيرهن تو
زير اين سقف خوبه عطر خود فراموشي بپاشيم
آخر قصه بخوابيم، اول ترانه پاشيم ...
سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه
يه افق يه بي نهايت كمترين فاصله مونه ....
تو فكر يك سقفم ...
صدایت می کنم با اشکهایم ای نگار من
بیا امشب به بالین نگاه سوگوار من
ببین اینجا میان سایه های مبهم تردید
ترا می خواند این آشفته قلب بی قرار من
منم مجنون ترین لیلی که در آیینه ی حسرت
خیال با تو بودن زنده ام می دارد یار من
تویی تنها که می فهمی خزان چشمهایم را
وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛
وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛
و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،
مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،
زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،
وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛
برای تو می تپد
خلوتی سرشار از نیلوفرم
عشق ، همرنگ نگاهت می شود
وقتی از چشم تو ، نامی می برم
لحظه های تازه ات را مثل گل
می گذارم لابه لای دفترم
وقتی از دست زمین و آسمان
لعنت و دشنام ، می ریزد سرم؛
خستگی های خودم را ، پیش تو
در کنار دفترم می گسترم
بعد از آن ، حرف دلم را بیت بیت
اندک اندک ، بر زبان می آورم
ما دو تا ، از خویش خالی نیستیم
تو لجوجی ، من پر از شور و شرم
گرچه تو از من ، کمی شیدا تری
من هم از تو ، اندکی عاشق ترم
تو اگر یک لحظه پروازم دهی
شاید از هفت آسمان هم ، بگذرم...
کاش می توانستم تکه های قلب شیشه ای ام را برایت بشکنم...
کاش می توانستم مانند بی گناهان به چشمانت زل بزنم...
کاش می توانستم دریای قلبم را که طوفانی شد ه است را آ رام کنم...
کاش می توانستم از تازیا نه های امواج سهمگین دلم به قلبم خبری د هم...
کاش می توانستم دستهایت را مانند لیلی بگیرم...
کاش می توانستم شعرهایم را پر از احساس بی تو بود ن کنم...
کاش می توانستم خود را پیش مرگ تو و چشمانت کنم...
کاش می توانستم از قطره اشک چشمانم دریایی زیبا تقدیمت کنم...
کاش می توانستم روزهای زندگی ام را بی تو سپری کنم...
من تو باشم زپای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار ديگر تو ، بار ديگر تو
آنچه در من نهفته ، دريايست
کی توان نهفتنم باشد
با تو سهمگين و طوفانيست
کاش يارای گفتنم باشد
آری آغاز، دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نمی انديشم
که همين دوست داشتن زيباست
ساحلی نگرانم
که خواب هر شبش
بازگشت مرغهای دریایی است
تور اگه بندازن سرش
میشه عروس ماهیها
شاه ماهی میشه همسرش
ماهی نبود تو باورش
تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهیگیر
میشه نگاه آخرش
پیاده می شوی
نگاهت
بوی باران می دهد
بارانی ات
هوای سفردارد
بی چتر
با چمدانی که نداری
به راه می افتی
به ایستگاه چندم بی خوابی ام که می رسی
روی بالشم
پی رد نفسهایت می گردم
که آواره گریه های هر شبه ام می کند
زیر این همه باران مگر
رد تو می ماند.
این زندگی در چشم من جز غمسرا نیست
دیگر پس از تو
از شعر بودن در من صدا نیست
دیگر کبوتر ها همه بشکسته بالند
دیگر اقاقی ها همه افسرده حالند
دیگر صفای عشق ها از خانه پر زد
دیگر نوای مهر ها در گوش من نیست
جغد پلید غربت از هر سو به بامم پر کشیده
با وای وای شوم خود ، بر کاغذ دل
طرحی ز کابوس شکستن ها کشیده
آیینۀ دل از هجرت غمگین تو در هم شکسته
چشمان معصوم در انتظار رجعت سبز نگاهت
بر در نشسته
تصویر تاریک شب سرد جدایی
روی دو بال مرغ بختم نقش بسته
من مانده ام با کوله باری از توهم
من مانده ام با خوابهایی پر زتشویش
من مانده ام تنها و بیکس ، بیگانه از خویش
وز غرش بیداد می لرزد تن من
برگرد ، برگرد
تا با نوازش های چشمان سیاهت
مرهم نهی بر قلب خستته
مرهم نهی بر قلب خسته
در اطاقی تاريک؛
شعله شمع کوچکی بيداد می کند
چشم های سياه من
خود را به شهوت تاريکی تسليم می کند
به تو می انديشم
و به روزی که جانم را به آغوش گرمت خواهم سپرد،
به شعله شمع خيره می مانم
گويی دو چشم را انتظار می کشم
که مرا به سوی خود بخواند...
ساعت ريتم هميشگی را می نوازد
اما صدای ناله اش فرق دارد،
او اين بار با اندوه می خواند:
<<او هرگز نمی آيد>>
شمع کوچک نيز می گريد به حال من
آه... او هرگز نمی آيد؟
***
ثانيه ها می گذرندو شمع کوچک آب می شود
در هراس از آنم که شمع آب شود و باز نيايی تو...
اين واژه ها که بی خبرند از خيال من ؟
تو تک صدای حنجره سبز اين دلی
ديگر نگو که می روی از لحن کال من
بردار هر چه که دارم برای تو
تنها نگاه گرم تو يک لحظه مال من
بايد بريد از همه حتی از آبرو
وقتی که می روی به گريه ز چشمان لال من
امشب کنار بغضهای مکرر نشسته ام
تا بشکنند آيينه ها را به حال من
بايد بلند بگويم مبادا که نشنود
اين آسمان که بی خبراست از زوال من
دارم به دست خويشتن از دست می روم
من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیکتر تو
از تو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دل و یک درد داری
تا در عبور از کوچه عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل
بیا امشب به بالین نگاه سوگوار من
ببین اینجا میان سایه های مبهم تردید
ترا می خواند این آشفته قلب بی قرار من
منم مجنون ترین لیلی که در آیینه ی حسرت
خیال با تو بودن زنده ام می دارد یار من
تویی تنها که می فهمی خزان چشمهایم را
سلام ستاره شب من
امشب چون هر شب
گذرم چون گمگشتگان
به حیات خانه ات افتاد
همچون همیشه
آرام و نرم در کنار پنجره دلت
سر بر بازوی نرمنواز قلبت آرام گرفتم
ترنمهای دلت را
همچون لالایی خمار آوری
به جان خریدم
و غرق در نور مهرت به آسمان پر کشیدم
چشمان خمار از خلسه عشق را
به رویای تو سپردم
و لحظه های با تو بودن را
در شراب آرزوهایم حل کردم
جام می از شیرهء جانت نو شیدم
و لبانم را بهر تقدس
بوسه نشین قلبت نمودم.
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست.
اينجا کشانده است مرا رودخانه ای
يا شايد آن پرستوی پيرم که عشق او
نگذاشت دست و پا بکند آشيانه ای
ياتاک بی بری که برای شکفتگی
ناچار جز بهار،ندارد بهانه ای
يا تخته پاره ای که گرفتار موجم و
هرگز مرا قبول نکرده کرانه ای
تنهايی من از خود تنهايی ام پر است
در بی نشانی است که دارم نشانه ای
چيزی نمانده است که ديوانه ام کند:
ترس مترسکانه ام از موريانه ای
اينجا کسی صدای مرا پس نمی دهد
پای کدام کوه بخوانم ترانه ای...؟
I dreamed I had an interview with God.
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد...
God smiled. ?My time is eternity.
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
What questions do you have in mind for me?
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
What surprises you most about humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
God answered...
پاسخ داد:
That they get bored with childhood,
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
long to be children again.
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
and then lose their money to restore their health.
می کنند. و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره صرف
That by thinking anxiously about the future,
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
they forget the present,
که از حال غافل مي شوند
such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
"That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي میرند.
and die as though they had never lived.
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند.
we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked.
سپس من پرسيدم..
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بدانند؟
To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبورکنند که دوستشان بدارند.
All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند.
To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند.
To learn to forgive by practicing forgiveness.
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش دارید ایجاد کنید
and it can take many years to heal them.
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد
To learn that there are people who love them dearly,
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
but simply have not yet learned how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند
look at the same thing and see it differently?
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد
To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
forgive one another, but they must also forgive themselves.
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
"Thank you for your time," I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
"Is there anything else you would like your children to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟
God smiled and said,Just know that I am here... always.
فقط اين که بدانند من اين جا و: خداوند لبخندي زد و پاسخ داد
با آن ها هستم..........براي هميشه
غریب واره دیر آشنا خداحافظ
به قله ات نرسانید بخت کوتاهم
بلند پایه بالا بلا خداحافظ
تو ابتدای خوش ماجرای من بودی
ای انتهای بد ماجرا خداحافظ
به بسترت نرسیدند کوزه های عطش
سراب تفته چشمه نما خداحافظ
میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم
بگو سلام بگویم و یا خداحافظ
قبول می کنم از چشمهای معصومت
که بی گناه ترینی ولی خداحافظ
اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا
ولی برای همیشه تو را خداحافظ .
دلپذير بود بازيچه تلاطم و شيطنت امواج محبتت شدن
خورشيد را چه عاشقانه مي نگريستم به وقت غروب
دلباخته و شیفته تلوءلوء سرخي انوارش بودم !
دریغ که نمي دانستم اين زيبايي دلربا،
نقاب فريبی بيش نيست بر چهره سوزان و آخته ی خورشيد
مترصد فرصت بود، تا عطشش را با خنكاي مهر تو فرونشاند!!
تو را به وعده ابرهاي باران زا و مهمان، قطره هاي پيام آور سرسبزي فريفت،
و مرا كه همه مشغول تو بودم با فريب تو مشغول داشت !
حرارتش را به كمال مي رساند و
وقار تصويرش را در وجود بي كران دريايي تو به اوج !
قطرات وجودت را ذره ذره از من می گرفت؛
قايق خيالم به گل نشست !!
سر نشين كوير عاصي روح تو شدم
اما دريغ از قطره باراني و وفاي به عهدی !
خورشيد را اثري از مهر نبود و ابر را خبري از باران !!
پنداري خورشید سر خوش است ازاین باور؛
كه تو هم چون اوگداخته ، سوزان و پر شرري !
گويا آ سوده خاطر است از اينكه داغ را به تنهايي بر جگر نمي كشد!!!
اما ندانست،
که قادر به گسستن پيوند ميان قايق وجودم با بي كراني دریای روح تو نخواهد بود!
که من فقط تشنه نسيم دلنواز و امواج آبي درياي مواج مهر ميانمان نبودم
آری ،
من تشنه بودنت بودم !
عطشم را وجودت ، هستيت سیراب می کرد
چه دريا باشي و چه كوير
چه باد باشد چه باران،
من به تو و با تو بودن مغرورم
چه دريا باشي چه كوير؛
من زنده ام به لرزه هايي كه هستي ات به هستي ام مي اندازد !
برای دیدن عکسها ادامه مطلب را کلیک کنید
تقدیم به دوستداران طبیعت
مهران
ادامه مطلب
در ساحل شب
که چشم لیموها روشن بود
ما نیز کلید نور را چرخاندیم
در تاریکی کتاب را وا کردیم
تا حافظه ی دریا بیدار شود
با پرتو خودداری ، بر صفحه ی ما ، دریا می تابید
انگار یکی منتظر کشفی باشد
یا قایقی از شعر خودش را بسراید
آن گاه به راز واژه ها پی بردیم
آواز جدید با الفبای کهن
آواز به گل نشستن شادی
یک ماه که اندوه بر او بارید
دیدیم که هیچ واژه ای سکوت نیست
چشمان زنی که تهنیت می گفت
هر گونه تولد را
در جشن زنی که بعد ها باید زاییده شود
و شعله ی لیمویی اندیشه
از چک بلوز او به دریا می ریخت
این جا کسی تو را نمی شناسد
هر شب شب تولد توست
و چشم روشنی هیجان است
در چشم های ما
از ژرفنای اینه ی روبه رو
خورشید کوچکی را انتخاب کن
و حلقه کن به انگشتت
یا نیمتاج روی موی سیاهت
فرقی نمی کند ، در هر حال
این جا تو را با نام مستعار شناسایی کردند
نامی شبیه معشوق
لطفا
آهوی خسته را که به این کافه سرکشید
و پوزه روی ساق تو می ساید
با پنجه ی لطیف نوازش کن
با نامه ایش گر بنوازی غریب نیست
امشب خیالت از تو به ما با صفاتر است
چون دست او به گردن و دست رقیب نیست
اشک همین صفای تو دارد ولی چه سود
اینه ی تمام نمای حبیب نیست
فریاد ها که چون نی ام از دست روزگار
صد ناله هست و از لب جانان نصیب نیست
سیلاب کوه و دره و هامون یکی کند
در آستان عشق فراز و نشیب نیست
آن برق را که می گذرد سرخوش از افق
پروای آشیانه ی این عندلیب نیست
در این دنیای عاشق کش تو هستی جان وجانانم
نهال خاطراتم را به دیده آب می دادم
گل یاد تو می روئید در رویای گلدانم
وگاهی بغض می کردم ز چشمم ژاله می بارید
زمان آبستن غم بود از پاییز چشمانم
پس ازتو آسمان بر دوش من آوار می گردد
ومی گیرم زاندوهت سرم را در گریبانت
بیا وبر دل سردم بیفشان نور عشقت را
که من بی روی تو هرگز در این وادی نمی مانم
ببین تندیس عشقم را که از فرجام می لرزد
نگیری گر تو دستم را زهم پاشیده می مانم
بمان با دست سرشارت غبار آینه بزدا
که ابر شوق چشمم را به پای تو ببارانم
تمنایم همه اینست ای تصویر رویایی
برای خواهش اشکم بمان در قاب چشمانم.
چه لطیف ، چه زیبا،
چون قاصدکی
در هوا
رقصان رقصان ،
بنشست بر:
" روح "
و
بر :
" جان"
صدایش
چه بی صدا
بی صدای بی صدا،
چون
قطرات باران
بارید بر این :
" جسم "
و
" روان "
چهره اش
چه زیبا
چه فریبا ،
چون صورتک های
نگار گری
ماند در ذهن
خسته من
به:
" یادگاری "
سیمایش
چو مهتاب
تابید و تابید
بر این
تن لرزان ،
همچون:
" بید"
بوی " بهار " آورد
آن دوست
تا زنده
کند و
بخیزد
در:
" پوست"
آری،
" او آمد " ،
" او آمد "
چشمها می بستم
در خیالم با دو بال خویشتن
سوی تو پر میزدم
اوج پرواز خیالم بی افق بود
مرزهای بسته ی هفت آسمان را می گشود
کاش میدانستی
چشم من از باز بودن خسته بود
کاش می دانستی
من به چشم بسته از آن آسمانها می گذشتم
تا بدانجا می رسیدم
کز خودم چیزی نبود
هر چه هم بود از تو بود
در من این حال غریب
لحظه لحظه اوج و شدت میگرفت
روزها و هفته ها و ماه ها
راستی انگار
وقت و لحظه معنی خود را نداشت
در من امید نگاه عاشقانه اوج می یافت
آه اما در خیال خام خود بودم...
و نمی دانستم
دست تقدیر برایم چه نوشت!
قبل از آن که صید صیادم شوم او صید شد
و از آن روز دگر
غصه ی آن عشق نافرجام در من مانده است
و از آن لحظه فقط
اشکها یار و وفادار من اند
درک من از عشق این شد
که اگر
خاطرت با رفتنم آسوده است
من میروم
تو پنداری که شب چشمم به خواب است
ندانی این جزیره غرق آبست
به حال گریه می خوانم خدا را
به حال دوست می جویم شما را
زبس دل سوی مردم کرده ام من
در این دنیا تو را گم کرده ام من
مرا در عاشقی بی تاب کردی
کجا هستی دلم را آب کردی
نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست
که پیش روی ما غمگین حصاریست
بود روز تو برای ما شب تار
صدایت می رسد از پشت دیوار
کلام نازنینت مهر جوش است
صدایت در لطافت چون سروش است
بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست
شب ما بهر تو همگام روز است
به وقت صبح تو ما را شب آید
در آن هنگامه جانم بر لب آید
کویرم من، تو گلشن باش ای یار
به تاریکی تو روشن بــاش ای یار
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي
مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره *تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره *کوچه پر از حسرت
ديوانه گـيست*خــانــه تـهـي از نـفـس زنـدگـيست* بـي تـو دلـم نـيمه شـبي سوي دشت*
پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت *لـــذت بــيـداري يــلـدا تـــويـي*تــازه تــريـن رکــن
تــمـنـا تــويـي *چــشــم تــو آغــاز پـــريــشـانـي ام*هــجــرت تـــو عــلــت ويــرانـي ام
کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و دريا نبود
کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود
کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوزپر سرما نبود
کاش بودي تا فقط باور کني بعدتو اين زندگي زيبا نبود
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

در این غروب آدمی چگونه آواز کنم ؟
جز با قلم شکسته ام
بگو
بگو چگونه فریاد کنم ؟
خدایااااااااااااااااااااا اااا چگونه ؟
مي درخشد مهتاب
مي نوازد بي تاب
مي سرايد بي خواب
مي نويسد بي شک، بي درنگ ،بي ترديد؛
بي نشاني ها را!!!
مي نويسد از شب،
از غروب خورشيد،
از تمام دنيا،
از تمام حرفها
مي نوازد ياس را،
مي سرايد شعر را،مي نویسد عشق را
مي درخشد مهتاب
مي شکوفد شب بو،مي تراود عطر سوسن بر تمام دنيا.
همه اينها هست در شبي مهتابي؛
شبي از آن شبها که من و تو با هم هر دو با يک لهجه شعر عشق مي خوانديم.
هر دو تامان با هم چشم در راه صبحيم
صبحي از جنس بلور، جنس عشق
هر دوتامان با هم چشم در راه صبح خواهيم ماند و اميدي بسيار به طلوع خورشيد.
زيباست لبخند ستاره ها در شب مهتابي بر تب عشق منتظران خورشيد.
مي درخشد مهتاب ،
بي ريا، بي فرياد
روز باز مي آيد بي هراس از شبها.
صدایم کن که بشناسم تو را من که در هجر و فراقت ناله دارم
بودن آرزويم و تو را گم کردن ، پيدايش سراب بود تو مانند پرستو آمدي و به
دورترين ديار غربت رفتي . بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز
سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر
است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه
مي کنم و منتظرت هستم...
نمي دونستم يه روز ديونه غمت مي شم
مي دونستم كه دلت مثل كبوتر بي رياست
ندونستم آشيونش پيش من نيست تو هواست
مي دونستم تو دلت يه غصه كوچيكي هست
نمي دونستم كي بود دل قشنگتو شكست
نمي خواستم كه برم ولي دلت منو نخواست
يه نفر آفتابي شد پا جاي پاي من گذاشت
آن گوشه که از غم تو بود را باقی گذاشته ام
ببین رسوا شدم پیش تو ای دل عجب رسوایی ام حال غریبی است
عجب دیوانۀ مست نگاهت احساس شاعرانه لطیفی است
هدیه توست به خداوند .
پس بی نظیر باش
و غمت را ای گل
به تن خسته ی دریا
می سپارم آرام
تو مرا باور کن
که نسیم عاشق
هر سحر بر نگهم
عطر گیسوی ترا
می تابد
تو مرا دریا کن
تو مرا باران کن
که از ساحل دريا
در غمت مهمانم
این شعر را خانم ستایش سروده که مثل همیشه زیباست
به یاد آرم زمان آشنایی!
به خاطر آورم در جنگل دور٬
کنار برکه یی خاموش و بی نور٬
نشستی با دلم افسانه گفتی!
به خود شمع و مرا پروانه گفتی!
چو میرفتم به دامانم فتادی!
چو اشکی در گریبانم فتادی!
شدم دیوانه وُ دیگر گذشتم٬
ز دنیا!-ای دریغ از سَر گذشتم!-
اَجَل اکنون که می گیرد سراغم
چو لاله از غم عشق تو داغم
چو میمیرم به لب نام تو دارم
پس از مرگم چو آیی بر مزارم
ز خاکم ناله برخبزد به افلاک ٬
که: از یادم نرفتی تا دلِ خاک!
و چشمهايت شعر سياه گويائي ست
چه چيز داري باخويشتن که ديدارت
چو قله هاي مه آلود محو و رويائي ست
چگونه وصف کنم هيئت نجيب ترا
که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئي ست
تو از معابد مشرق زمين عظيم تري
کنون شکوه تو و بهت من تماشائي ست
در آسمانه ي در ياي ديدگان تو شرم
شکوهمند تر از مر غکان در يائي ست
شميم وحشي گيسوي کوليت نازم
که خوابناک تر از عطر هاي صحرائي ست
مجال بوسه به لب هاي خويشتن بدهيم
که اين بليغ ترين مبحث شناسائي ست
پناه غربت غمناک دستهائي باش
که دردناک ترين ساقه هاي تنهائي ست .
شاخه ها به هم تنه می سودند
سایه ها چو دود به هم رفته
دست ها چو حلقه به هم بودند
هر که هر چه بود همه با هم
خوشه ها سرده به هم سرها
موج ها به هم شده در نجوا
من چو برگ زرد
دست باد سرد
در شب خزان زدگی هایم
از درخت خویش جدا بودم
در کنار من
شعله ها به هم گره می خورند
شاخه ها به هم تنه می سودند .
در آن سکوت که هر شام من برای تو داشت
ستاره های رسیدن برای تو می کاشت
برای لحظه ی دیدن
کنارت ای گل نارسته
عطر مهر پاچیدن
به پای ثانیه ها می کشم ؛ فراقت را
به پای ثانیه های رسیدنت ـــ آری
ولی تو موعد دیدار را برده ای از یاد
مجاب می کند اما مرا شمیم ـــ نسیم
که گرده های نگاه تو می رساند باد
غریب باید بود
آه
نبایدم آسود
نبایدم آری ـــ به یاد روی تو ــــ گل
به اشکها آلود
وی درد تو بی شماره از عشق بگو
امید رهایی ام از این دریا نیست
ای پهنه ی بی کناره از عشق بگو
تا شب پره ها باز ملامت نکنند
با این شب بی ستاره از عشق بگو
دیریست که می رویم و نا پیداییم
درمانده که چیست چاره از عشق بگو
تا یاد تو را به لحظه ها نسپارند
هر دم همه جا هماره از عشق بگو
گاهی سخن سکوت را می فهمند
لب دوخته با اشاره از عشق بگو
وقتی ز قصیده ها غزل می سازند
بنشین و به استعاره از عشق بگو
تنهای من ای با من تنها ، تنها
از عشق دوباره از عشق بگو
صبح بلند شي و ببيني كه ديگه دوسش نداري
خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اون كسي كه جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا
خيلي سخته اون كسي كه اومد و كردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه ...
خيلي سخته اون كه مي گفت واسه چشات مي ميره
بره و ديگه سراغي از تو و نگات نگيره
خيلي سخته تا يه روزي حرفهاي اون باورت شه
نكنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خيلي سخته كه عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي
وسط راه اما از عشق يه كمي ترسيده باشي...
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي
اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي...
خيلي سخته واسه ي اون بشكنه يه روز غرورت
اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت ...
خيلي سخته اونكه ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي
خيلي سخته بري يك شب واسه چيدن ستاره
ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره
خيلي سخته كه من و تو هميشه با هم بمونيم
انقدر عاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم
آنگاه که در میابی
چشمانی که درحال عبور است
پاره ای از وجود تو را
نیز باخود خواهد برد .
که با ناز گل رؤیا شکفتی
به هر زیبا که دل بستم تو بودی
که خود را در رخ او می نهفتی
تغيير دهنده ي يك زندگي ست
من چرا
براي وصفشان
كلمات را التماس مي كنم
برای عابر تنهای ِ کوچه های خیال تو شدن،
من برای نشستن
در کاغذ سفید ِ نگاهت،
برای جاودانه شدن
در تمام صفحه های کتاب ِ خاطرت،
من برای دیدن تنها راستی،
برای شنیدن مثوی باران،
من برای لمس شب
چشمت را...
من برای سرشار شدن از عطر شکوفه های یاس،
برای رها شدن از خارهای یاءس،
برای بوییدن گلهای صداقت،
برای دویدن در هوای رفاقت،
من برای مستانه گم شدن در بهشت
بویت را...
من برای جای خالی ِ نقاشی شعرهایم،
برای بوسیدن مهتاب،
رویت را ...
من برای گفتن عاشقانه ترین حرفم،
برای شستن جانم،
لبت را ...
من برای از یاد بردن زشتی،
برای کشتن بدی،
من برای به آغوش کشیدن مهربانی،
برای نوازش خوبی،
دستت را ...
من برای روییدن همراه جوانه های سبز
بر شاخسار این کهنه درخت،
برای تکرار خاطره،
لبخندت را ...
من برای آرامش لحظه هایم،
برای تداوم حضورم ،
تو را ...
کم دارم.
بيدار میشوی و جهان سبز است لبريز از شکوفه شده عالم
حس میکنی که حال خوشی داری جانت پر از طراوت جنگلهاست
حس میکنی که پيرهنت ابر است باران فراگرفته تورا نمنم
پروانهها نشسته به موهايت در رقص با نسيم سحرگاهان
حس میکنی که باغ گلی هستی در تو بهار میشکفد کمکم
***
پا میشوی به نرمی يک رؤيا آرام پشت پنجره میآيی
باغ و شکوفهها و گل و باران؛ سيمان و سنگ و سرب شده ازدم
يک آسمان که تيره و تاريک است لم داده است روی سرت بالا
پايين در ازدحام خيابانها آميختهاند سنگ و صدا آدم
***
از پنجره جدا شده میآيی وا می شوی به سوی گلستانت
گوشی دوباره باغِ به دستانت؛ جانت پر از شکوفه:الو... عزیزترینم
این هوای عاشقی ازتو چه دیبا می شود
رازلبخندت که بردستان من طرحی زده
توببین اعضای گیتی راچه سیمامی شود
درهجومی پرزاحساسی زهرشوری مرا
حال من بنگرکه احساسم چه غوغا می شود
روزگاری دررگی از زندگی نابود شدم
من که از نورتوغمهایم چه تنها می شود
من که درآغاز راهی پر خطرگامی زدم
بی توحتی ذره دردی مثل دنیا می شود




