پس دگر مپرس چرا بدون او چونان خزان شدم...

در وصف تو با عشق و هنر باید گفت
از لطف تو با زبان سَر باید گفت
گر غیر دو این دهان گشایم امروز
بر کل وجود من، خطر باید گفت
مهران
به خود گفتم:زندگی
زیبا بود...
آه...
ولی افسوس او مرا هرگز ندید
حتی پرپر شدنم را در جلوی پاهانش
روزی که رفت من هم رفتم
او به دوام و من به فنا
کاش هرگز او را نمیدیدم کاش
روزی که دیدمش دنیا آبی بود
زیبا بود
مثل خواب
مثل برف
مثل باران
ولی رفتنی...
اما حال دنیا سیاه است
مثل کابوس
مثل سرما
مثل شب
ولی تا کی؟
کاش هرگز نمیدیدمت کاش مهران
نمی پرسی چرا،فردا چه رنگیست
و خوبی های این دنیاچه رنگیست
زمانی بادلم همصحبتی کن
ببینم قلب عاشق ها چه رنگیست
مگو بامن که این جاهاسرابست
چه می دانی تواین دریا چه رنگیست
شبی رااین چنین زیبا ندیدی
که می پرسی زمن یلدا چه رنگیست
بمان درکنج خلوت تازمان هست
تو تنهایی، بگوتنها چه رنگیست
دلم را آسمانی کن بدانم
که آنجا قلب عاشق هاچه رنگیست مهران
غنچه دلش سوخت
چشمه چشمانش
غريبه در نگاهم
غنچه ميميرد
چشمه ميخشكد
چشمانم را ميگشايم
خروسي نقش بر ديوار است
مهران
امیدوارم تعطیلات بهتون خوش بگذره
اولین مطلب امسال رو با رز قرمز شروع میکنم
خوشحال میشم مثل سالهای پیش با نظرات و راهنمایی شما
مطالب زیبایی براتون بنویسم
اون که مونده نقش گرمش روی دستام
اون که مونده عطر خوبش تو نفسهام
اون که می خوند با نگاهاش قصه های بیقراری
مونده عکس رُز تنهاش روی قلبم یادگاری
وقتی دستام روی دستاش
شعرآ رو نشونی می کرد،
ریتم و آهنگ کلومش
منو آسمونی می کرد.
حیف از اون شبها که روزش مث برق بی امونه!
آه از اون روزآ که دیگه شبشون بی کهکشونه!
حالا من با اون فقط تو قصه ها قرار می زارم
تویِ باغچۀ خیالم رزآیِ قرمز می کارم!
مهران
باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد مهران
چند تا عکس هم مربوط به عید نوروز براتون گذاشتم
میتونید اونهارو تو ادامه مطلب ببینید
تقدیم به همه دوستان نازم.
ادامه مطلب
شروع سال جدید و عید باستانی و ایرانی را به شما
دوستان و خانواده عزیز و محترمتون تبریک میگم و از
خدای بزرگ برای همتون بهترین لحظات رو ارزومندم
امیدوارم سال جدید برای همتون سالی پربارو شاد
باشه و در کنار هم همیشه با نشاط باشید.
وتشکر بخاطر نظر و راهنمایی های شما و ممنون
بخاطر تحمل مطالب .اشعار و خودم.
کوچیک همتون مهران
بگشاي در سراي بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وين پرده بگوي تا به يك بار
زحمت ببرد زپيش ايوان
آواز دهل نهان نماند
در زير گليم عشق پنهان
بر خيز كه باد صبح نوروز
در باغچه مي كند گل افشان
خاموشي بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امكان
"سعدی"
جهان انجمن شد بر تخت اوي از آن بر شده فره بخت اوي
به جمشيد بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودين بر آسوده از رنج تن، دل ز کين
به نوروز نو شاه گيتي فروز بر آن تخت بنشست فيروزروز
بزرگان به شادي بياراستند مي و رود و رامشگران خواستند
مهران
با نگاه معصومت خندیدم
از سکوت و اندوهت رنجیدم
تا دلت زبان گشود در شعرم
نغمه های عشقِِِِِ ِدل بلعیدم
مهران
سرو گل اندام باغ چهره ي خندان گرفت
ابر چو گريان بشد سنبل او تر بشد
خانه ز عطر چمن بوي گلستان گرفت
تير غمش بر دلم از طرف آن گل است
ياس لطيفي خود از بت تابان گرفت
رود و دف و مي بيار ماء معينم بده
مطرب و سازش بيار عشق چه آسان گرفت
بوي تنش غاليه است مهر لبش اخگريست
وز نگه و غمزه اش دل سر و سامان گرفت
نرگس هم چون عقاب پيچك پر پيچ و تاب
خشم گلم پر عتاب جسم و تنم جان گرفت
يار پر از حجب من سار خوش الحان من
او كه چو هركس بديد چهره ي پنهان گرفت
كان زر و سيم من نو گل ابريشمي
تا كه نظر كرده ام او خم چوگان گرفت
اي تو سما جان بده جان بده او را كه چون
از بر عشق تو او تاج ز سلطان گرفت مهران
درخت پير شهرمان به تن دوباره می کند لباس سبزه فام را
دوباره غنچه ها شگفت
پروانه ها به گرد آن
چلچه ها روی درخت
مغنيان اين بهار
در کوچه های شهرمان
بوی فريب می رسد
حيله گران شهرمان
به تن دوباره می کنند
لباس نوی حيله ها
دوباره احتکار شگفت
بازاريان به دور آن
واسطه ها نظاره گر
مغنيان اين بهار
به لطف رحمت بهار
خيابونهای شهرمان پر از زباله می شود
زباله ی مسافران ومردم محله مان مهران
این هوای عاشقی ازتو چه دیبا می شود
رازلبخندت که بردستان من طرحی زده
توببین اعضای گیتی راچه سیمامی شود
درهجومی پرزاحساسی زهرشوری مرا
حال من بنگرکه احساسم چه غوغا می شود
روزگاری دررگی از زندگی نابود شدم
من که از نورتوغمهایم چه تنها می شود
من که درآغاز راهی پر خطرگامی زدم
بی توحتی ذره دردی مثل دنیا می شود مهران
چه زیبا این حس کهنه را
در قلبم تو تازه کرده ای
می گذارم گام در جاده ی سبز بهار
آرام و آهسته و نرم
به همه دشت و کوه و صحرا گویم
دوستت دارم، دوستت دارم
به قطره های مانده بر خشکی یک برگ
به آن سیب فرورفته در یک مه
به گفته های خوشبوی یک شبو
که می کند زمین و زمان را یک سو
به همه گویم دوستت دارم
اگر که فکر یا که اندیشه ای کنی
گویشم کم است برای این اقرار
می نویسم می نویسم
بر روی تارهای تماشای یک گل
می نویسم
بر روی قطره های پاک باران
تاز برخورد هر قطره ای با هر چیزی
جمله ی دوستت دارم را کند پی ریزی
آری در هر دم و بازدم چشمان من
این توی جاری در عمق نگاه من
من که با وجود تو دیگر نیستم
دیر زمانیست که جاری شده ام
در قالب (ما) برای زیستن
این همه شور و عشق بر قلم جاری نمی شه
می خورد شکاف آن دم هم
جوهری جاری نمی شه
از عشق من به تو دستم می لرزد
اوراق سیه روبه رویم هم
بر عشق من به تو رنگ می بازه
با تمام جان گویم دوستت دارم
در زمان گفتن این جمله اشهد خود را می خوانم مهران

صدای بهار در چار چوب پنجره ای پر از پیچک
می پیچد
عطر نیلوفرهای باغچه سرمستم می کند
خورشید نگاهم می کند
طلوع طلایی ارزوها می درخشد
دستان او
دستانش را به سویم دراز می کند
و من از او دور می شوم
بسان قاصدکی کوچک و سبکبال مهران
آنکه از دوری او پر از هوای زارم
اشک من ازدیدن غمهای من آهی شد
پس چگویم ازستم هایش چونی می نالم
فکراوخواب وقرارازمن به تاراجی برد
این ستم باکی توان کرد ای خدا گریانم
برده ای از یادخود یادم دلیلش را بگو
من که اسمت را به لبهایم چنین پر سازم
من کنارت پر ز سوگندی شدم با پاکی
من کنارت دیده ام خود را که پر رویایم
اینچنین عهدت شکسته قفل آن بکری را
پس شما حق را به من گوید چرا حیرانم؟ مهران
روزی که نگاهم به نگاهت گرهی خورد
قلبم را به تو یادگاری دادم
احساس داغ خواستن را
در چشم خود به تو جاری ساختم
تو همان نور زیبای نقره فامی
در تاریکی شب که به من تو مهتابی
تو همان ترنم شیرین یک موم
تو همان زیبایی طرح یک پروانه
تو همان ماهی در شبی پاک و تمیز
من همان ابرم از تو می شوم سپید
من همام تابلوی سفید نقاشی
تو همان طرح زیبای بهشتی
مرا فریاد کن دم به دم بر چشم و احساست
چونکه تو را یاد می کنم در تمام احساسم
مهران
می شناسم من صدای قدم های تو را
پر هیاهو ،تازه
کوچه ها با گام گام تو ،
آشنا
آسمان نم نم به زمزمه در گوش تو گفت
می رسی،در قلب باغ
حس تو جاری می شود
........
و با خطوطی سبزنقش می بندی رویشی دوباره را
. مهرانپر هیاهو ،تازه
کوچه ها با گام گام تو ،
آشنا
آسمان نم نم به زمزمه در گوش تو گفت
می رسی،در قلب باغ
حس تو جاری می شود
........و با خطوطی سبز
نقش می بندی رویشی دوباره را. مهران
نذاربمونه بین ما، فاصله های ناگزیر
جاده دیگه تمومه، مسافراشم من وتو
یه خط بکش تا برسیم ، به سطر سبز آرزو
ببین هنوز خالیه جات ، تو برگای دفتر من
نوشتمت رو هر گلی، ای بهار پر پر من
می خوام که داشته باشم، خیال آسمونیتو
اون چشای دریایی، تموم مهربونیتو
تموم مهربونیتو ........ مهران
نمی پرسی چرا،فردا چه رنگیست
و خوبی های این دنیاچه رنگیست
زمانی بادلم همصحبتی کن
ببینم قلب عاشق ها چه رنگیست
مگو بامن که این جاهاسرابست
چه می دانی تواین دریا چه رنگیست
شبی رااین چنین زیبا ندیدی
که می پرسی زمن یلدا چه رنگیست
بمان درکنج خلوت تازمان هست
تو تنهایی، بگوتنها چه رنگیست
دلم را آسمانی کن بدانم
که آنجا قلب عاشق هاچه رنگیست مهران
من از دوري او غمخوار اشكم
به دور از آه بسوزم با تو سازم
مهراننبینند خون دل را درهیاهو/ بشم هم رعد تو در گوی نفسم
تو گریان می شوی از برق رعد ها /من از دوری او غمخوار اشکم
اگر با تو بریزم اشک غلتان/ ولی در سرنوشت هم یار بغضم
دلی داری به خویشتن ای تو صائب/ به دور از آه بسازم با تو سوزم
شنودم زیر لب می گفت ندانم/ پریشان حال و گریان شد برایم
شدم نالان و شاکی به خداوند / که جادو یا که ورد این سرنوشتم
بیامد ناگه از نوری صدای / بلای را تو خود کردی من شاهدش هستم
مهران
قلبم را به تو یادگاری دادم
احساس داغ خواستن را
در چشم خود به تو جاری ساختم
تو همان نور زیبای نقره فامی
در تاریکی شب که به من تو مهتابی
تو همان ترنم شیرین یک موم
تو همان زیبایی طرح یک پروانه
تو همان ماهیدر شبی پاک و تمیز
من همان ابرم از تو می شوم سپید
من همام تابلوی سفید نقاشی
تو همان طرح زیبای بهشتی
مرا فریاد کن دم به دم بر چشم و احساست
چونکه تو را یاد می کنم در تمام احساسم
مهران

این جاده هزاران سال است که مسافریک روزه دارد
مسافرانی که گاهی لبخند را بردوش می کشند
وگاهی بردوش حسرت می روند
چه حسّی ....اینکه دستی تنومند
برآخرین صفحه ی شناسنامه ات مهر باطل شد بکوبد
ودیگرنباشی ، نه اثری ، نه صدایی .
وازیاد خواهی رفت انگارکه نیستی ، انگار که نبوده ای ....
ولی نه ....
اگرمهربان باشی ، اگر کنج قلبی خسته جا خوش کرده باشی ...
شاید ماهی یکبارلابه لای خاطرات خاک خورده اش یادی ازتوبکند وفاتحه ای بخواند....
کودک همسایه هم تو را درخاطر دارد ، آن زمان که با شتاب ،فقط در ازای لبخندش به بهانه ی توپ مانده لای شاخه ها تا بالای درخت رفتی ...
وچه قدّیس می دید تو را.
همه را خواهی دید وهیچ کس نمی بیند ت .
امّا هستی ...
شایدهمچو گردی روی آیینه که
دست کدبانویی ، نوعروسی ، دختردم بختی ....
مغرور ازتماشای زیبایی پاکت خواهد کرد.
یک روزمی آیی ویک روزخواهی رفت ....
این جاده هزاران سال است که مسافران یک روزه می بیند.....
هنوزهم همان انتظار.... مهران
درخت پير شهرمان به تن دوباره می کند لباس سبزه فام را
دوباره غنچه ها شگفت
پروانه ها به گرد آن
چلچه ها روی درخت
مغنيان اين بهار
در کوچه های شهرمان
بوی فريب می رسد
حيله گران شهرمان
به تن دوباره می کنند
لباس نوی حيله ها
دوباره احتکار شگفت
بازاريان به دور آن
واسطه ها نظاره گر
مغنيان اين بهار
به لطف رحمت بهار
خيابونهای شهرمان پر از زباله می شود
زباله ی مسافران ومردم محله مان مهران
اون که مونده عطر خوبش تو نفسهام
اون که می خوند با نگاهاش قصه های بیقراری
مونده عکس رُز تنهاش روی قلبم یادگاری
وقتی دستام روی دستاش
شعرآ رو نشونی می کرد،
ریتم و آهنگ کلومش
منو آسمونی می کرد.
حیف از اون شبها که روزش مث برق بی امونه!
آه از اون روزآ که دیگه شبشون بی کهکشونه!
حالا من با اون فقط تو قصه ها قرار می زارم
تویِ باغچۀ خیالم رزآیِ قرمز می کارم مهران

