تبليغاتX
حرفهای دل
+ نوشته شده در 87/03/02ساعت 18:43 توسط مهران نظامی


برای زیستن دوقلب لازم هست.
قلبی که دوست بدارد . قلبی که دوستش بدارند.
قلبی که هدیه کند . قلبی که بپذیرد.                   مهران
+ نوشته شده در 87/03/02ساعت 18:10 توسط مهران نظامی |


امشب به یاد روي تو** با ماه خلوت کرده ام

با یاد عشق گرم تو ** تا اوج هجرت کرده ام

درباره دستان تو ** با ابر صحبت کرده ام

بوسیدن روي تو را ** با خویش قسمت کرده ام

با دیدنت ترک غم و ** اندوه و محنت کرده ام

از فکر عشقي غیر تو ** همواره وحشت کرده ام

گر لحظه اي غا فل شدم** بگذر جسارت کرده ام

هرگز مرو ترکم مکن** من بر تو عادت کرده ام                                 مهران

+ نوشته شده در 87/03/02ساعت 18:9 توسط مهران نظامی |


ستاره ها را از آسمان كيش كرده ام
اسبت را بتازان بيا حالا بيا كه ماه مات است.
شرط مي بندم جايي روي حرفهايت قدم مي زني
شك نكن
بيچاره آن سينه اي كه زده اي هنوز دل ندارد...
حرفي كه به گردنم انداختي هر كجا باشم گناهكارم مي كند.
مطمئنن خودت بودي مرض كه ندارم.
متأسفانه بايد بگويم
براي پاييزي هم كه آورده اي برگی ندارم...
چقدر آسمان بغل كنم بر مي گردي ؟!...
هنوز هم يك مشت نگاهت مرا كه هيچ ، خورشيد را هم از پا مي اندازد.
ديگر مثل هميشه ها روده ام دراز نمي شود كه ببندم به خاطره ها
چشم هايم ، اين روز ها را تف مي كند
كجايي كه گونه هايم را امضا مي كني ؟!...
تكليف مرا در آسمانها روشن كن ...

                                                                                             مهران

+ نوشته شده در 87/03/02ساعت 18:5 توسط مهران نظامی |


باران آمد
و نغمه هاي سرد زمستان را
بر گونه هاي تب كرده ام
سرود
باران آمد
و طرح لبخندم را
جان دوباره اي بخشيد
دوباره باران
بر جاي جاي بودنم
ب
ا
ر
ي
د
و سايه هاي مردد را
از پيشاني ام
زدود
و چه باران زيباست
آنگاه
كه ميبارد
بر لاي لاي گرم دلتنگي

                                                                                مهران

+ نوشته شده در 87/03/02ساعت 18:4 توسط مهران نظامی |


Lovers' Anger
+ نوشته شده در 87/02/29ساعت 19:55 توسط مهران نظامی


سلام عزیزان

با عرض معذرت بعلت بیماری و بستری شدن در بیمارستان وعمل جراحی

چند روزی نمیتونم مطلب جدید بنویسم

خواهشمندم دعام کنید بلکه از این بیماری خلاص بشم

قبلا از نظر های زیباتون ممنونم

                                                                    کوچیک همتون مهران

+ نوشته شده در 87/02/29ساعت 14:0 توسط مهران نظامی |


زودتر از سپیده ی صبح بیدار میشوم،
زیرا که میخواهم قبل از خورشید،
باغچه ی صمیمی دلت را ببینم،
باغچه ای که هر شب واژه های تنهایی تو در آن می رویند،
و من از پنجره ی نگران دلم به گلها سلام میکنم،
ببین که چگونه یک قطره شبنم اقیانوس را در آغوش میگیرد،
من رویش سپیدارها را در طولانی و مبهم شب دیدم،
جادوی روییدن گلهای سکوت را،
در تشنگی یک چشمه باور کردم،
من هنوز از جام سرخ لاله های نیاز و صبر و عشق سرمستم
و نگاهم به گذشته ها،
تابلویی از میدان بزرگ سنت پطرزبورگ
وقتی دیوارهای زمان فرو میریزند،
نسیم همدلی تو،
بوی خوش خاک باران خورده را می آورد،
گلهای این باغچه ریشه ای آسمانی در اشک دارند، ولی عاشقند،
دل تو سرزمین روشن مهربانی است،
و نگاهت مثل آفتاب
" شاخه های پر از شکوفه را نوازش می کند"

                                                                                       مهران

+ نوشته شده در 87/02/29ساعت 13:57 توسط مهران نظامی |



فرصت آيينه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

- آشناتر شد

سايبان از بيد مجنون ،

- روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی يک گل شناور شد

مهربانی را بياموزيم

موسم نيلوفران در پشت در مانده است

موسم نيلوفران يعنی که باران هست

يعنی يک نفر آبی است

موسم نيلوفران يعنی

يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجيب مهربانی

می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آيينه ها آميخت

با نگاهی

با نفس های نگاهی

می شود سرشار -

- از رازی بهاری شد


دست های خسته ای پيچيده با حسرت

چشم هايی مانده با ديوار روياروی

چشمها را می شود پرسيد

آسمان را می شود پاشيد

می شود از چشمهايش ...

چشمها را می شود آموخت

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!

می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجويی داشت

در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آميخت

می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد

می شود کيفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد

در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد

من بهار ديگری را دوست می دارم

جای من خالی است

جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشيد

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بيست

جای من در زندگی خالی است

می شود برگشت

اشتياق چشم هايم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

جشن رويش را بيفروزيم

دوستی را می شود پرسيد

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بياموزيم...

                                                                           مهران

+ نوشته شده در 87/02/29ساعت 13:56 توسط مهران نظامی |


+ نوشته شده در 87/02/25ساعت 20:40 توسط مهران نظامی


واقعا دوستت دارم


گرچه شايد گاهي

چنين به نظر نرسد


گاه شايد به نظررسد

كه عاشق تو نيستم

گاه شايد به نظر رسد

كه حتي دوستت هم ندارم

ولي درست در همين زمان هااست

كه بايد بيش از هميشه

مرا درك كني

چون در همين زمان هاست

كه بيش از هميشه عاشق تو هستم

ولي احساساتم جريحه دار شده است

با اين كه نمي خواهم

مي بينم كه نسبت به تو

سرد و بي تفاوتم

درست در همين زمان هاست كه مي بينم

بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود

اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است

بسيار كوچك است

ولي آن گاه كه كسي را دوست داري

آن سان كه من تو را دوست دارم
هركاهي ؛كوهي مي شود

و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد

كه دوستم نداري

خواهش مي كنم با من صبور باش

مي خواهم با احساساتم

صادق تر باشم

و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم

ولي با اين همه

فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي

كه هميشه

از همه راههاي ممكن

عاشق تو هستم

                                                              مهران

+ نوشته شده در 87/02/24ساعت 19:18 توسط مهران نظامی |


چه يادگارسياهي نهاد بر درگاه
کسي که نعره خود را به آفتاب رساند
و هيچ رحم نکرد،
به چشم خويش- به آن آفتاب خرمايي-
که هيچ رحم نکرد
و مثل آب رها کرد بازوانش را
که بر سواحل تابان شانه هاي بلند
حمايلي زافق هاي روشنايي
غروب گونه ي نابش،
هزار مردمک ديده را پريشان کرد
و در حواشي آئينه هاي پير و کدر
کسي که سايه ي خود را به آفتاب رساند،
به خويش خيره شد و در هراس باقي ماند
و پشت کرد،
به اين رذالت گسترده بر بساط زمان
و خلق، خلق شهيد از کرانه ناليدند؛
" به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد
" که مرده ايم به داغ بلند بالايي
چه يادگار سياه نهاد بر درگاه
کسي که رحم نکرد
کسي که ماتم خود را به آفتاب رساند

                                                                                     مهران

+ نوشته شده در 87/02/24ساعت 19:15 توسط مهران نظامی |


+ نوشته شده در 87/02/23ساعت 18:8 توسط مهران نظامی


سهراب ،گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت ! رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را ،نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید .فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
                                                                   مهران
+ نوشته شده در 87/02/23ساعت 14:38 توسط مهران نظامی |


شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه ،

شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه ،

مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ،

ولی تو اون رو نمی بینی!

                                                                                  مهران

+ نوشته شده در 87/02/23ساعت 14:37 توسط مهران نظامی |


... كه بوسه هاي تو احساس صادقي را داشت
شميم سينه ي گلهاي رازقي را داشت

هميشه ساده ولي بي ريا و شور انگيز
دو گونه ات تبِ سرخ شقايقي را داشت

سواحل دل من پر ترانه بود / ... آنجا
هواي شرجي درياي عاشقي را داشت

خودِ جزيره اگر دور دست بود، اما ...
هميشه خاطره، پارو و قايقي را داشت

به شوق نيم نگاهي به عاشقت كه فقط
دلي شكسته به دور از علايقي را داشت

دلم گرفته ي درياي مه گرفته ي توست
همان كرانه كه خورشيد مشرقي را داشت
+ نوشته شده در 87/02/23ساعت 14:35 توسط مهران نظامی |


گالري عكس عاشقانه
+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 22:6 توسط مهران نظامی


سینه ام را گشته ام ، هیچت نمی یابم چرا
گر تو رویایی بگو ، هر لحظه در خوابم چرا

من که می دا نم تویی ، آن کس که بر در می زند
نقش ماتت پشت در ، گوید که بی تابم چرا

تا به در راهی شوم ،همرنگ رویا می شوی
جویمت در خواب خود ، با چشم پر آبم چرا

عکس لبخندت چه خوش ، دیوار دل روشن کند
هم نشینش شمع شد ، تصویر در قابم چرا

من که تنها ماه تو ،مجنون و بیمارم نمود
پس بگو در عمق شب، درگیر مهتابم چرا

چشمه ای بودی که در تو ، آسمان را دیده ام
آسمان ارزانیت ،من غرق آن آبم چرا

غنچه ات دیدم به تن ، روییدنت در سر شکفت
گل شدی نیلوفرم ، اکنون که مردابم چرا

نوش دارویت ببین ، دستان دل را سبز کرد
دلنشین، حالا که من ، هم خون سهرابم چرا

نازنین ، می جویمت هر لحظه در هر گوشه ای
از سراب دیدنت ، بیهوده سیرابم چرا
+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 21:51 توسط مهران نظامی |


آفتاب دو نیمه می‌شود

نیمی تو

نیمی من

 

پرندهیی خاموش

گلو صاف می‌کند

 

به هم که می‌رسیم

کلمه‌ها گم می‌شوند

 

سال‌های رفته را

در آغوش می‌کشیم

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 21:44 توسط مهران نظامی |


دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي

که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو

را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني

اين....

                                                   مهران

+ نوشته شده در 87/02/20ساعت 21:44 توسط مهران نظامی |




+ نوشته شده در 87/02/20ساعت 21:39 توسط مهران نظامی


مرا ببخش
ای یار!


با صورتکی که
حتی آیینه بازش نمی شناسد
چگونه به میعادگاه بیایم.

مرا ببخش

ای یار!

دیگر توان آمدنم نیست!
با چشمانی که ندارم چگونه تو را دیدار توانم!
با دهانی که نیست چگونه بوسیدنت میسر است!
برای دوباره دیدنت هیچ ندارم.

مرا ببخش
ای صاحب همه چیز!
ای همه کس!
ای عزیز!

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم،
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

                                                                                  مهران

+ نوشته شده در 87/02/20ساعت 21:15 توسط مهران نظامی |


تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم
و شاید مثل یک دلدار جانی دوست می دارم
نگاهم کن نگاهت را که در من خانه دارد
برای لحظه های همزبانی دوست می دارم
وجودت را وجود بی وجودم سخت محتاج است
و همسان خدایی آسمانی دوست می دارم
تو را در خلوتی پنهان تر از آواز باران
به دور از چشم نااهلان نهانی دوست می دارم
تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم
و شاید مثل یک دلدار جانی دوست می دارم
نگاهم کن نگاهت را که در من خانه دارد
برای لحظه های همزبانی دوست می دارم
وجودت را وجود بی وجودم سخت محتاج است
و همسان خدایی آسمانی دوست می دارم
تو را در خلوتی پنهان تر از آواز باران
به دور از چشم نااهلان نهانی دوست می دارم
تو را ای یوسف پنهان ز سالی سخت طولانی
برای انتظاری جاودانی دوست می دارم
+ نوشته شده در 87/02/20ساعت 21:14 توسط مهران نظامی |


+ نوشته شده در 87/02/18ساعت 18:19 توسط مهران نظامی



گر چه از فاصله ماه به من دور تری
ولی انگار همين جا و همين دور و بری

ماه می تابد و انگار تويی می خندی
باد می آيد و انگار تويی می گذری

شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد
می شود روز و شب اينجا که به کندی سپری
*
گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست
و هنوز از يخ و برفاب ولنجک اثری

باز بگذار در و پنجره ها را امشب
باد می آيد و می آورد از من خبری

خبری تازه که نه يک خبر سوخته را
باد می آورد از فاصله دور تری

خبر اينقدر قديمی ست که هر پير زنی
خبر اينقدر بديهی ست که هر کور و کری

می تواند که به ياد آورد و بشنودش
تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری                                 مهران
***

+ نوشته شده در 87/02/18ساعت 16:26 توسط مهران نظامی |


مگذار که ناديده ترا زار بميرم زار از هوس ديدن ديدار بميرم
لب تشته سرچشمه وصل تو دهم جان در کنج قفس دور ز گلزار بميرم
اى ماه اميد از افق تيره بدرآى مگذار که در يأس شب تار بميرم
خواهم که شبى شمع صفت تا بسحرگاه سوزم ، سحر از يک نفس يار بميرم
چو آهوى زخمى بدل کوه گريزم تا دور ز هر ديده بکهسار بميرم
رفتن بره وصل تو بيهوده بود ليک دل مى بردم تا که در اين کار بميرم
بر موج غم بجز تو آن به که ز حسرت با ياد تو چون قوى سبکبار بميرم
خواهند مرا مرگ ز هجران تو اغيار با خواهش اغيار تو مگذار بميرم
+ نوشته شده در 87/02/18ساعت 16:23 توسط مهران نظامی |



عمرى بسر کوى تو بيگانه نشستيم در حلقه دام تو پى دانه نشستيم
از جور تو هزگز نپريديم ببامى اندر هدف تير تو مردانه نشستيم
در آرزوى يافتن گنج وصالت با افعى اغيار تو هم لانه نشتيم
نامى ز وفا بود ، شنيديم ، نديديم خوش کرده دل خويش بافسانه نشستيم
با اينکه همائيم ندانم بچه علت ؟ چون بوم سيه روز بويرانه نشستيم !
دور از رخ چون شمع تو با تيرگى هجر در آتش اندوه چو پروانه نشستيم
چون سبنم اشکى که بدامان شفيقى است صبحى دو سه بر دامن جاناه نشستيم
+ نوشته شده در 87/02/18ساعت 16:23 توسط مهران نظامی |


عکسهای زیبا و عاشقانه برای دوستان عاشق

برای دیدن عکسها ادامه مطلب را کلیک کنید

                 تقدیمی از              مهران


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/02/15ساعت 19:12 توسط مهران نظامی |


چرا وقتی که آدم تنها میشه .…

غم و غصه اش قد یک دنیا میشه .…

میره یک گوشه پنهون می شینه .…

اونجا رو مثه یه زندون می بینه .…

غم تنهایی اسیرت میکنه .…

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه .…

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر می زنه .…

غم می آید یواش یواش خونه ی دل در میزنه .…

یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار .…

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار .…

غم تنهایی اسیرت میکنه .…

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه .…

می گن این دنیا دیگه مثه قدیما نمیشه .…

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه .…

اون بالا باد داره زاغه ابرارو چوب میزنه .…

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه .…

غم تنهایی اسیرت میکنه .…

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
+ نوشته شده در 87/02/14ساعت 17:28 توسط مهران نظامی |


حق با تو بود پنجره ای باز نمی شود
این چشم سرخ محو تماشا نمی شود
شبگرد کوچه های غزل جار می زند
اینجا دوباره چلچله پیدا نمی شود
طوفان عشق زورق غم شکسته است
یعنی کسی دیگرمسافر دریا نمی شود
بانوی کهکشان وفا گریه می کند
زیرا نسیم ، قاصد گلها نمی شود
افسوس میخورم که غزل واژه های عشق
در کوچه باغ عاطفه نجوا نمی شود
معنای التهاب تو را کشف می کنم
حق با تو بود، فاصله معنا نمی شود
+ نوشته شده در 87/02/14ساعت 17:27 توسط مهران نظامی |